<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Invitation to the blues</title>
	<atom:link href="http://kafkamirza.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://kafkamirza.wordpress.com</link>
	<description>نوشتن، بیرون جهیدن از صف مردگان است</description>
	<lastBuildDate>Fri, 23 Dec 2011 10:19:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='kafkamirza.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/f25d4cf734a5610159d930d88834e5c5?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>Invitation to the blues</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://kafkamirza.wordpress.com/osd.xml" title="Invitation to the blues" />
	<atom:link rel='hub' href='http://kafkamirza.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>حسنی واکر</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/12/23/%d8%ad%d8%b3%d9%86%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%a9%d8%b1/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/12/23/%d8%ad%d8%b3%d9%86%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%a9%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Dec 2011 09:43:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=245</guid>
		<description><![CDATA[صدایم گرفته، شبیه خروسی شدم که تلاش می کند ادای تام ویتس را در بیاورد. انگار گلویم را سیم خاردار کشیده‌اند. دقیق نمی‌دانم چرا ولی احتمالا آثارپریشب است. شب یلدا بود، من هم یک سرباز. خیلی به هم ربط ندارند، ولی برای من ربط داشت. شب یلدا هشتمین ماه سربازی من تمام می‌شد. من حتی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=245&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">صدایم گرفته، شبیه خروسی شدم که تلاش می کند ادای تام ویتس را در بیاورد. انگار گلویم را سیم خاردار کشیده‌اند. دقیق نمی‌دانم چرا ولی احتمالا آثارپریشب است. شب یلدا بود، من هم یک سرباز. خیلی به هم ربط ندارند، ولی برای من ربط داشت. شب یلدا هشتمین ماه سربازی من تمام می‌شد. من حتی یک روز هم مرخصی نگرفته بودم. هنر نکردم، خب محل خدمت من خیلی از خانه‌ام دور نیست -چقدر از این کلمه خدمت بدم می‌آید- البته دور، تعریف‌های متفاوتی دارد. این را اینشتین می‌گوید، شاید هم فامیل دور. خلاصه از چند وقت قبل برنامه‌ریزی کرده بودم که این چند روز آخر آذر مرخصی بگیرم. که بروم طالقان، پیش عطا. مثل سال قبل. پارسال چندجا مهمانی دعوت بودم، هم از این مهمانی خانوادگی‌ها که پدربزرگ و مادربزرگ نشسته‌اند و روی میز آجیل شب یلدا و هنوانه و انار هست، هم از این مهمانی‌ دوستان که مشروب می‌خوریم و می‌رقصیم و می‌مالیم همدیگر را، یا شاید دلمان می خواهد بمالیم و نمی‌شود &#8211; که خواستنمان از سر مستی و نشدنش از محافظه‌کاریست. اما پارسال هیچکدامش را نرفتم. بیشتر از سر لج‌بازی بود. پاشدم رفتم طالقان. عطا تو یک روستایی اواخر جاده، وسط چندتا کوه زندگی می کند. اکثرا تنها. اگر من یهودی بودم می‌گفتم آنجا ارض موعود است، حالا که مسلمان ام، شاید مدینه فاضله، البته به اعتقاد من. چون عطا همچین اعتقادی ندارد. من حداقل قبل از اینکه سربازی به من ادخال شود، به یک کش وصل بودم که سرش آنجا بود. به همان روستا. پارسال شب یلدا یک جماعتی را گرد کردم و می دانستم که طالقان به من بد نمی گذرد. هنوز شب نشده بودیم، نشسته بودیم به فیلم دیدن؛ زیرزمین کاستاریکا، کوستاریسکا، کوشتاریشکا یا چه بدانم. همان که شبیه اسلاوی ژیژک است  و البته هموطنش هم هست و ژیژیک خیلی دوستش دارد. فیلم که تمام شد دیگر شب شده بود. دلم می خواست آن شب برف بیاید و من عکس بگیرم و به کسانی که از دستشان فرار کرده بودم نشان بدهم و دلشان را بسوزانم. آخر پارسل مثل امسال نبود که قبل از شب یلدا کلی برف باریده باشد. اما برف نیامد، آسمان صاف صاف بود و مهتاب کامل. بعد از فیلم دیگر وقت مشروب خوردن بود. یک و نیم لیتر عرق تیز. هیچ وقت نه پول خریدن مشروب‌های شیک خارجی را داشتیم و نه آن شیشه های خوش‌رنگ جواب خرخوری‌های شب‌های ما را می داد. موزیک متن فیلم زیرزمین را شنیده‌اید، اگر نه نمی‌فهمید من چه می گویم. با صدای بلند، سازهای بادی موزیک سرخوشانه اروپای شرقی را می‌نواختند. دلمان می‌خواست مثل فیلم، استکان زیاد داشتیم و بعد از هر پیک استکان را محکم به زمین بزنیم و بشکانیم. آنقدر عرق خوردیم و با دوغ مزه‌اش را عوض کردیم که از تا بالای گلویمان پر شده بود. هوا سرد بود،خب وسط کوهستان بودیم. آمدیم بیرون که غذای سگ‌ها را بدهیم؛ اسکار و ورکس. به آسمان که نگاه انداختم، دریغ از یک ابر، ماه کامل کامل بود. یادم نمی‌آید قبلا هاله ماه دیده‌ام یا نه، اما آنچه آنشب دور ماه بود، یک عظمت عجیب و ترسناک. باورکردنی نبود. نمی دانم از مستی زیاد بود یا چه، آن ماه و هاله‌ی بزرگ دورش، شگفت انگیز بود. سرما تا استخوانم نفوذ کرده بود،‌اما نمی توانستم چشم از آسمان بردارم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">امسال می‌خواستم شب یلدایی مشابه پارسال داشته باشم. عطا گفته بود بیا امسال یک چیز خوب بخوریم، مثلا تکیلا. من گفتم جانی واکر مشکی. سربازی من را از یک سری چیزها دور کرده. سپرده بودم به چند نفر که برایم تهیه کنند. نکردند. البته در آخرین لحظات یکی گفت که می‌گیرد اما تا دیروقت. تا دیروقت منتظرش ماندیم. امسال شب یلدا &#8220;گوران برگویچی&#8221; در کار نبود. دیگر جمع چهار نفره‌ی ما ـ من و عطا و اسکار و رکس- جایش را داده بود به جمع پنج نفره ای که جای اسکار و رکس را چند نفر دیگر پر کرده بودند. عطا مشروبش را خورد و خوابید. اما من نخوابیدم، خوردم و سیگار کشیدم، کشیدم و خوردم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">حالا صدایم گرفته، شبیه خروسی که عاشق تام ویتس است. فردا هم باید بروم پادگان. رییس جدیدمان صبح‌ها یک ساعت فرآن می‌خواند و ظهرها همه را بیرون می‌کند که برویم مسجد. چون می گوید که این فرصت حیف است، نباید از دست داد. فردا هشت ماه دوم سربازی من شروع می‌شود.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/245/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=245&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/12/23/%d8%ad%d8%b3%d9%86%db%8c-%d9%88%d8%a7%da%a9%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دفاع غریضی</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/07/18/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%b6%db%8c/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/07/18/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%b6%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 18:14:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=240</guid>
		<description><![CDATA[پنج سال پیش بود، مشخصا از معدود تاریخ­هاست که حتی عدد روز و ماهش هم به خاطرم مانده. ترم آخر دوره لیسانس بود. حال و روز خوبی نداشتنم، از عذاب آورترین روزهای زندگیم را تا آن موقع می­گذراندم. معلق رها شده بودم بین زمین و هوا و دست وپا می­زدم که به جایی گیر کنم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=240&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پنج سال پیش بود، مشخصا از معدود تاریخ­هاست که حتی عدد روز و ماهش هم به خاطرم مانده. ترم آخر دوره لیسانس بود. حال و روز خوبی نداشتنم، از عذاب آورترین روزهای زندگیم را تا آن موقع می­گذراندم. معلق رها شده بودم بین زمین و هوا و دست وپا می­زدم که به جایی گیر کنم که با صورت نخورم کف زمین. خلاصه بلا روزگاری بود در نوع خودش. برای دست و پا زدن­های مذبوحانه­م تنها یک راه­حل پیدا کردم. اردیبهشت ماه که شد کوبیدم آمدم تهران و هرچه پول داشتم از نمایشگاه کتاب خرید کردم. حدود بیست و پنج- شش تا می­شد. همه را بار کردم و بردم شهری که درس می‌خواندم. تقریبا یک ماه و نیم تا امتحانات مانده بود. در این یک ماه و نیم تمام آن کتاب­های ریز و درشت را خواندم. رمان و مجموعه داستان. خودم را در قصه­هایشان غرق می­کردم تا ذهنم به سمت شرایط ملالت­بار آن موقعم بازگشت نکند. هرچند ذهن خیانتکار من خاصیت ارتجاعی غریبی داشت و از هر فرصت و منفذی استفاده می­کرد و زیر پای من را خالی می­کرد. یک ماه و نیم عجیبی بود. خواندن برای جریانی که من را وحشیانه با خود می­برد شده بود مسیر کنارگذر تا جلوی &#8220;ضربه قوچ&#8221; گرفته شود! بعد از آن روزها دیگر این حس حریصانه­ی داستان خواندن تکرار نشد. خب شاید دیگر شرایطی شبیه آن سال­ها را تجربه نکردم. گذشت تا همین چند وقت پیش که برای سربازی اعزام شدم به شهری که خیلی فاصله داشت از خانه­ام. قبل از آن مدتی بود که نوعی ثبات پایداری بر زندگیم حاکم شده بود. ولی این تغییر شرایط مرا هل داد به ورطه­ای که زمین زدنش مرد میدان می­خواست. همه چیز فراتر از آن پیش­بینی­هایی بود که براساس تجربیات اطرافیانم در ذهن داشتم. باز سیلابی (از نوع دیگر) بلندم کرده بود و به در و دیوار می­کوبید. فارغ از سختی­های جسمی و روحی (حالا گیریم سنگین­تر از آن چیزی که باید می­بود)، دوری از خانه و افرادی که وابسته­شان بودم دشوارتر از تصورات من بود. منی که خیال می­کردم مدتهاست زندگی پوست کلفتم کرده، چنان رقیق و نازک شده بودم که به تقه­ای فرو می­ریختم. برای فرار از این ضربه­ی احتمالی فرو رفته بودم به خودم و انگار دفاع غریضی چنان تودارم کرده بود که اصطکاکم با محیط به حداقل برسد. اما این انقباض روحی راه­حل نبود. فشار دلتنگی قوی­تر از این حرف­ها بود. کم کم داشت کمرم را خم می­کرد. شب پنجم یا ششم دوره بود، قبل از خاموشی، یک ربع تقریبا وقت داشتیم به کارهایمان برسیم. برای تلطیف روحی داشتم کتاب شعری را که با خود برده بودم ورق می­زدم. گفتم حالا که فرصت هست چیزکی بنویسم، شاید یک فایده­ای داشته باشد سربازی و چندتا پست بدرد بخور برای وبلاگم بنویسم. شروع کردم به نوشتن. ولی چیزی که از درونم فشار می­داد بیاید بیرون برای مخاطب عام نبود. برای یک شخص خاص بود. دلتنگیش کلمه شد و پاشیده شد بیرون. نه فقط آن شب، تا آخر 62 روز دوره آموزشی هرشب نوشتم. منولوگی برای یک فرد خاص که با چند هفته تاخیر خطاب قرار می­گرفت. منی که چند وقت بود تنبلی زده بود زیرم و چه می­شد دستم به نوشتن می­رفت؛ در این دو ماه، صدوچند صفحه­ای نوشتم. نوشتن هرشبم از سر کم بودن گفتنی­ها نبود که متوقف می­شد، بلکه از فشار خواب و بازنماندن چشم از نوشتن دست می­کشیدم و عملا می­مردم. آن روزها، با آنکه چند کتاب با خودم برده بودم اکثرا تمرکز نداشتم برای خواندن. شاید چون مثل پنج سال پیش، راه حل فرار از دردی که احاطه­م کرده نبود. بلکه هجوم بردن به سمت این ناتوانی ناخواسته و دست و پنجه نرم کردن با فشارهای روحی می­توانست کمکی باشد برای تحمل شرایط. ابزار این نزاع برای من &#8220;نوشتن&#8221; بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حالا این حرف­ها برای چیست؟! دوره آموزشی تمام شده ولی این­بار هم پیش­بینی­های من از ادامه­ی آسانتر سربازی غلط از آب درآمد. شده­ام نگهبان سفارت یک کشور آفریقایی، که هر روز بی­وقفه، 4 ساعت ظهر، 4 ساعت شب مجبورم کنار این کیوسک سبز لعنتی پاس بدهم. تحمل اینکه هم­­دوره­ای­های هم درجه­ام الان در قسمت اداری از صبح تا ظهر موش چال می­کنند و تو اگر شانس داشته باشی می­توانی تنها پنج – شش ساعت مرخص شهری بگیری و هوایی عوض کنی سخت است. تحمل اینکه همه جز تو یک مشت بچه­ی نوزده- بیست ساله هستند که هیچ سنخیتی از هر نظر با تو ندارند و تو باید با آنها زندگی کنی آسان نیست. اینکه همه برنامه­هایت برای ادامه تحصیل و هزار کوفت دیگر رفته روی هوا  و  تو اسیر یک جریانی شدی که هیچ راه (و ابزاری!) فرار نداری شرایطت ا همچنان سخت و غیرقابل تحمل کرده. وقتی هشت ساعت در روز نه اجازه داری چیزی بخوری، باکسی صحبت کنی و بدبختانه چیزی بخوانی! چه می­شود کرد. تنها می­شود مثل حالا، یک آگهی که به دیوار چسبانده­اند را کند و در پشت سفید کاغذش این خزعبلات را نوشت. دور از چشم موتورهای گشت، کاغذ سیاه کرد تا شاید این ساعت­های لعنتی کسالت بار زجرآور تندتر بگذرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">الان ظهر یک روز به شدت گرم تابستانی است. برای اینکه بشود نوشت، داخل این کوره­ی شبیه کیوسک نشستم و عرق می­ریزم. همین موقع­هاست که افسر گشت پیدایش شود. باید این آگهی­های خط خطی شده را تا کنم و جایی قایم کنم تا شاید سندی باشد برای سال­های بعد که قطعا قضاوت منصفانه­تری خواهم داشت از این روزهای نکبتی­ام.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/240/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=240&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/07/18/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%b6%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>راستی شما تعطیلات خود را چگونه می‌گذرانید؟</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/03/23/sarbazi/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/03/23/sarbazi/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Mar 2011 12:40:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=237</guid>
		<description><![CDATA[تصمیم داشتم بعد از دفاع، بلافاصله دفترچه سربازی را بفرستم تا هرچه زودتر این یکی هم بگذرد و تمام شود و من دیگر هیچ بهانه ای نداشته باشم. شنیده بودم که حداقل شش ماه بعد از ارسال دفترچه تو را اعزام می‌کنند و می‌خواستم پیگیری کنم که تاریخ اعزامم را جلوتر بندازند چون حوصله بلاتکلیفی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=237&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">تصمیم داشتم بعد از دفاع، بلافاصله دفترچه سربازی را بفرستم تا هرچه زودتر این یکی هم بگذرد و تمام شود و من دیگر هیچ بهانه ای نداشته باشم. شنیده بودم که حداقل شش ماه بعد از ارسال دفترچه تو را اعزام می‌کنند و می‌خواستم پیگیری کنم که تاریخ اعزامم را جلوتر بندازند چون حوصله بلاتکلیفی بیشتر از این را نداشتم. دفاع پایان نامه طول کشید. بعد من نشستم، یعنی نشسته یودم، در اصل فکر کردم، بله، فکر کردم که اگر من در زودترین (بهترین؟) حالت اعزام بشوم و انقدر ماه طول بکشد که تمام شود، می‌شود تقریبا فلان تاریخ که مصادف بود با ماه تولد ۵۹ سالگی بابام. خب آنها که دغدغه سربازی دارند خوب می‌دانند که ۵۹ سالگی پدر برای پسری که برادر ندارد چه مفهومی دارد (آنهایی که دغدغه ندارند، دوباره بخوانند). بعد همانطور که نشسته بودم پیش خودم گفتم زکی، تو هم با این برنامه ریزی زندگیت. ریدی که. درست همان موقع ها بود که افکار سودجویانه، متناسب با سایز باسن و زیر بار کار زور نرفتن و اینها به سرم هجوم آورد همچین ناجور. همانطور که نشسته بودم پیش خودم گفتم خب احمق به جای اینکه فرتی بروی  سربازی، سعی کن هر چه می‌توانی دیرتر هل داده شوی زیر پرچم، خدا را چه دیدی، اگر جای ۶ ماه که حداقل فاصله معمول بین ارسال دفترچه و اعزام است، برای تو ۸ ماه، چه بسا ده ماه طول بکشد و اصلا سربازی نمی‌روی، یا فوقش سه چهار ماه می‌روی. چه فکر بکری بود، البته خیلی هم بکر نبود. چون اگر من فکر بکر کن (باکر؟!) بودم باید درسم را بیشتر طول می‌دادم که مطمئنا سربازی پیچانده می‌شد، ولی حالا تازه یاد این افتاده بودم. خلاصه ما دفترچه را آخرین روزی که می‌شد فرستادیم که هر چه دیرتر اعزام شویم. بعد پیش خودمان برنامه ریزی کردیم، آن هم در بدبینانه‌ترین حالت که خب تو ۶ ماه فرصت داری که مدرک زبان را بگیری و فلان ماه امتحان می دهی و این حرف‌ها.</p>
<p style="text-align:justify;">شاد و خندان، چست و پابک، نرم و نازک زبان می خواندیم و جلو می‌رفتیم، اما چه خوش خیال که &#8220;مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین&#8221;. بله، یک ماه هم از روزی که دفترچه فرستاده بودم نگذشته بود، من داشتم با یکی از دوست‌هام تلفنی صحبت می‌کردم که زنگ خانه را زدند، پستچی بود. تنها بودم، به دوستم گفتم که می‌روم دم در، بهت زنگ می زنم. نامه از نظام وظیفه بود. از پله‌ها که بالا می‌آمدم بازش کردم، تاریخ اعزام: اسفند ۸۹، به عبارتی می‌شد اولین دوره‌ای که ممکن بود من اعزام بشوم، از آن زودتر تاریخ اعزامی برای امثال من نبود. نه کسی بود نه دوربینی که زل برنم به سمتشان. مات و مبهوت، درمانده از این تقدیر الهی پیش خودم می‌گفتم چرا برای من آخر؟ باز رفتم نشستم که فکر کنم. چون فکر بکر من با شکست مواجه شده بود و من باز باید مغز می‌سگالیدم (همچین کار ناجوریست خلاصه). کسی نبود، پس باز پیش خودم گفتم همانطور که می‌شود تاریخ اعزام را جلو انداخت، پس همانطور می شود عقب انداخت. ساعت اداری تمام نشده بود، لباس پوشیدم و رفتم اداره نظام وظیفه که خب عقب بیاندازم دیگر. سرهنگ نگاهی به برگه من انداخت. گفتم من اردیبهشت امتحان دکترا دارم، اینجوری همه چیز من به هم می ریزد. سرهنگ دست گذاشت روی قسمت تحصیلات و خواند: فوق لیسانس غیرپزشکی، بعد عاقلانه به سفیه، یعنی من، نگاه کرد، یعنی دکترا؟‌ غیرپزشکی؟ خر خودتی! و من باز به دنبال دوربین. گفت کاری نمی توانم بکنم، دی ماه بیا شاید شد. دی ماه رفتم، با کلی غمزه و اشوه برگه ام را گرفت که یعنی باشد، تمدید می کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;">چه فایده، فهمیده بودم که نهایت یک دوره (یعنی دو ماه) تمدید می‌شود و من اردیبهشت سربازم. تمام برنامه‌های من برای امتحان زبان به هم خورده بود. نمی دانستم چه کنم، زودتر امتحان می دادم کم خوانده بودم، دیرتر می شد بعد از آموزشی و دو ماه وقفه هرچه خوانده بودم را می‌پراند. چه کار می‌توانستم بکنم جز فحش دادن؟‌پس فحش دادم زیاد. گذشت و نامه دومم آمد که اردیبهشت اعزامی تا جر بخورد هر آنچه که باید و من گرفتم به همانجا که داند. خلاصه دست و پا می‌زدم و زبان می خواندم. دیرترین تاریخی که می توانستم امتحان بدهم، سیرده فروردین بود. بله همان سیزده بدر خودمان. آنها که نمی‌فهمند سیزده به در چیست و اینها. خب اشکالی ندارد. می‌گدشت و من نشسته بودم به زبان و دیگر هیچ مثلا. نزدیک‌های عید بود، یعنی همین چند روز قبل، به عبارتی ۲۷ اسفند. جمعه بود و من داشتم با همان دوستم تلفنی صحبت می‌کردم. تنها بودم. زنگ خانه را زدند. پستچی بود. به دوستم گفتم می روم دم در، خودم زنگ می‌زنم. نامه جدیدی بود از نظام وظیفه. محل اعزام و جزییات از این قبیل را گفته بود. از پله‌ها بالا می‌آمدم و نامه را می خواندم: تاریخ: اول اردیبهشت. نیرو: نیروی انتظامی. مرکز آموزش: شهید بیگلری مشکین شهر.</p>
<p style="text-align:justify;">بله مشکین شهر، کمی دورتر از اردبیل، شمال غرب ایران. تهران بستان آباد، اتوبوس، قارت قارت ترمز دستی. ترک زبان‌ها. نیروی انتظامی. راستی شما تعطیلات خود را چگونه می‌گذرانید؟</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/237/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=237&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/03/23/sarbazi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وصله‌های ناجور</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/02/01/%d9%88%d8%b5%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%ac%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/02/01/%d9%88%d8%b5%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%ac%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Feb 2011 12:19:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=235</guid>
		<description><![CDATA[- با چند نفر عرب، هندی، کره‌ای، ترک، اندونزیایی، شیلیایی و مکزیکی جمع شده‌ که یک مهمانی برای کریسمس بگیرند. دست در گردن هم، بیشتر در گردن دخترها و عکس هایی مستقیم، با لبخندی مغرورانه به دوربین. غذاهای روی میز را نمی‌شناسم و نوشیدنی‌ها: نوشابه بدون قند، آب پرتقال، شیر و  شاید دلستر، البته الکل‌دار. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=235&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">- با چند نفر عرب، هندی، کره‌ای، ترک، اندونزیایی، شیلیایی و مکزیکی جمع شده‌ که یک مهمانی برای کریسمس بگیرند. دست در گردن هم، بیشتر در گردن دخترها و عکس هایی مستقیم، با لبخندی مغرورانه به دوربین. غذاهای روی میز را نمی‌شناسم و نوشیدنی‌ها: نوشابه بدون قند، آب پرتقال، شیر و  شاید دلستر، البته الکل‌دار. خانه وسط استکهلم و احتمالا برای یکی از دانشجوهاست. در میانشان چندتا سوئدی هم می‌توان دید که قیافه‌هاشان شبیه کسانی‌ست که تو فیلم‌های تین ایجری، در نقش دانش‌آموز‌های خجالتی ضایعي بازی می‌کنند که هیچ دختر و پسری تحویلشان نمی گیرد. ولی اینجا مغرورانه، تو بگیر در نقش ارباب در جمع رعیت‌ها، نشان می دهند.</p>
<p style="text-align:justify;">- ایستاده در گوشه‌ای از خیابان فلان استریت که نه من می‌شناسم و نه احتمالا کس دیگری، سینه جلو با نمایی باز، عکسی آماتور. بلافاصله عکس بعدی به همین شکل ولی جای عکاس عوض شده و او عکس گرفته. در کلاس درس خالی، زیر سردر دانشگاه، در راهروی دانشکده، کنار یک ماشین. نماها همچنان باز چنانکه سوژه خود او نیست. خب ما می‌شناسیمش. بست فرندز: سه تا غیر ایرانی. سه ماه است که رفته.</p>
<p style="text-align:justify;">- استوس به زبان آلمانی، کامنتهای زیرش چهارتا از دوستان ایرانی آنجایش و باز به آلمانی. عکس‌های شب هالووین، شاد و خندان، در لباس یک خرگوش، شانه به شانه با یک دزد دریایی سومالیایی. به گمانم.</p>
<p style="text-align:justify;">اینکه اینکارها درست است یا نه را نمی‌دانم. اینکه از فردای روزی که قدم در شهری خارجی گذاشته، تمام علایقش از زمین تا آسمان فرق کرده، اینکه روزی بیست تا عکس تکراری می‌گذارد که با ادمهای تکراری در جاهای مختلف عکس گرفته، و صدتا &#8220;اینکه&#8221; دیگر را نمی توانم هضم کنم. مغزم پر می‌شود از سوال‌هایی که جوابی ندارم برایشان. یعنی انقدر ساده است ‌که بروی آنجا و حل بشوی در آن اجتماع. اینکه راحت بروی در یک جشن کریسمس که خب ریشه‌ی مذهبی دارد و آبجو بخوری و شیک و ملایم برقصی. وقتی حرف می‌زنی، در مکث صحبت های یک &#8220;نیچ&#8221;‌ عمیق بگی. در اشاراتت دو انگشت دست‌هایت را مثل دست‌های طوطی کنی و کله‌ت را گیومه ببندی و &#8220;انی وی، انی وی&#8221; بگویی. این‌ها چیست؟ یعنی تغییر به همین راحتیست؟ آخر نیست. ادا ست؟ قایم شدن زیر یک لایه‌ایست که همرنگ جماعت شوی؟ گم شدن در یک برزخی از هویت است که لنگ در هوا به همین تعلیق بسنده کنی. حداقل روزی صدتا درخواست برای حمایت از نام خلیج فارس و اعتراض به هتک حرمت نام ایران و غصب نام مولوی و این‌ها را نفرست. تو برو با همان &#8220;آکی کیو مو تو&#8221; و &#8220;عبدالله ابوبکر&#8221; و &#8221; اوزگول قارپوزیان&#8221; نیو فلان پارتی و حالش را ببر.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/235/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/235/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/235/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/235/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/235/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/235/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/235/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/235/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/235/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/235/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/235/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/235/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/235/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/235/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=235&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/02/01/%d9%88%d8%b5%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%ac%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گمشده در تقویم</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/01/14/%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/01/14/%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Jan 2011 12:04:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=229</guid>
		<description><![CDATA[جمعه روز خوبی بود، البته قبل از اینکه جمعه بشود. انتطار آن روز برایمان لذت داشت. امید  داشتیم که امشب هم بخوابیم به جمعه نزدیک‌تر می‌شویم. ولی وقتی جمعه‌ می‌شد سیر خوشی ما نزولی می‌شد. چون داشت تمام می‌شد. نمی‌دانم، از اول هم تمام خوشی‌ها خلاصه می‌شد در انتظار کشیدن برای آن خوشی. انتظار تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=229&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">جمعه روز خوبی بود، البته قبل از اینکه جمعه بشود. انتطار آن روز برایمان لذت داشت. امید  داشتیم که امشب هم بخوابیم به جمعه نزدیک‌تر می‌شویم. ولی وقتی جمعه‌ می‌شد سیر خوشی ما نزولی می‌شد. چون داشت تمام می‌شد. نمی‌دانم، از اول هم تمام خوشی‌ها خلاصه می‌شد در انتظار کشیدن برای آن خوشی. انتظار تا آن لحظه برسد و بعدش ترس دور شدن از آن. انگار تمامش همان یک لحظه بود. اینکه صبح جمعه بیدار می‌شدیم و دیگر آن روز مانند روز های عادی مزخرفمان نبود. اما آن لحظه که می‌گذشت تمام لذتش محو می‌شد و آن انتظار، به ترس و غم و حسرت تبدیل می‌شد. توپ فوتبالی بودیم که به سمت دروازه خالی پیش می‌رفت، اما همیشه به تیرک می‌خورد. دروازه‌ها فقط تیرک بودند و ما در آستانه‌ی شادی گل شدن برگشت می‌خوردیم و باز شوت می‌شدیم و این دور باطل تمامی نداشت. اما باز هم ما دلمان خوش بود که شاید این دفعه گل شود.</p>
<p style="text-align:justify;">اما این روزها تمام تقویمم جمعه است، دیگر نه انتظاری برایش مانده و نه حتی ترس و غم و حسرتش. بازی تمام شده و ورزشگاه تاریک است و من توپی جا مانده وسط میدان. حتی شوت هم نمی‌شوم. آنقدر در این جمعه‌ها درجا زدم که عادت کردم. عادت کردم به تکرار، به تجربه نکردن کارهای نو. به روزمرگی محض. به هفته‌های سراسر جمعه.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/229/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=229&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2011/01/14/%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وقتی که بچه بودم،‌ هیچ پخی نبودم</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/11/29/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c%e2%80%8c-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%be%d8%ae%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/11/29/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c%e2%80%8c-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%be%d8%ae%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Nov 2010 21:10:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=221</guid>
		<description><![CDATA[خرید مخفیانه تن تن های یونیورسال با پول تو جیبی‌های جمع شده. کتابخانه‌های شخصی پدری. کتاب کش رفتن از خانه‌ی دایی. بوف کور در سیزده سالگی. خواندن روزنامه‌های روی میز و هیچ سر در نیاوردن. خلسه با سمفونی‌های بتهوون و چایکوفسکی در عصر پنجشنبه‌ها. نوار پینک فلوید برادر بزرگتر. صفحه‌های فرهاد پدربزرگ. هامون را خانوادگی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=221&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خرید مخفیانه تن تن های یونیورسال با پول تو جیبی‌های جمع شده. کتابخانه‌های شخصی پدری. کتاب کش رفتن از خانه‌ی دایی. بوف کور در سیزده سالگی. خواندن روزنامه‌های روی میز و هیچ سر در نیاوردن. خلسه با سمفونی‌های بتهوون و چایکوفسکی در عصر پنجشنبه‌ها. نوار پینک فلوید برادر بزرگتر. صفحه‌های فرهاد پدربزرگ. هامون را خانوادگی دیدن. عموی تازه از آمریکا برگشته. سوغاتی‌های پز دادنی خاله از تورنتو. مهمانی‌های دوست شاعر پدر&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">راستش من هیچ کدام از اینها را تجربه نکردم. اصلا تا هیجده نوزده سالگی جز چهارتا کتاب آگاتاکریستی و ایزاک آسیموف چیز دیگری نخواندم. اصلا تا آن موقع نمی‌دانستم تن‌تن چی هست. چایکوفسکی فحش است یا اسم یک شهر. عمو و عمه و دایی و خاله‌ای نبوده که دورتر از دو ساعت از خانه‌مان فاصله داشته باشد. چیزی جز همین مزخرفات طنین و تپش و جام جم ندیده بودم. آن هم خانه‌ی یکی از فامیل‌ها. نوستالژی بچگی من شاید از این جنس فقط باشد. پسر عمو و پسر خاله‌ای نداشتم که کاری جز فوتبال بازی کردن و سیگار پنهانی کشیدن کار دیگری انجام داده باشد. هیجان جمع‌های بچگی فامیل شاید شنیدن خاطرات س.کسی پسرهای فامیل با فلان دختر فامیل بوده که حتما چیزی جز خیالبافی نبوده. که البته سر و تهشان چنگی به دل نمیزد که مثلا دل ببندم به فلان دختر و الان بگویم  بله ما هم عشق دوران بچگی داشتیم،‌ هی روزگار! از روزنامه و مجله و این ها جز دو سه تا کیهان بچه‌های مزخرف چیز دیگری در خاطرم نمانده.</p>
<p style="text-align:justify;">هرز زیاد رفتم. نمی دانستم چجوری باید برسم به جایی که آدم موفقی باشم. چون حرف پدر مادر همیشه همین بود. که فقط باید درس خواند که مثل ما نشوی. من هم می خواندم. اما حالا درس خواندن چه شکلی‌ست؟! چیزی نمی‌دانستم. یادم نمی‌آید تا به حال از کسی سوال درسی پرسیده باشم یا اینکه مثلا کسی برای امتحان فلان درس با من کار کرده باشد. هر چه بود دست و پا زدن‌هایی بر پایه سعی و خطا بود. رفتن و رفتن بدون آنکه بدانم به کجا می‌روم. درد به این عمق که من ساختار شکن فامیل در درس‌خواندن بودم. چون سقف تحصیل، تجدید نشدن و قبول شدن بود. کسی رنگ چیزی بالاتر از دیپلم را ندیده بود. آن هم در مواردی نادر.</p>
<p style="text-align:justify;">زندگی من جدا از تمام این افه‌های روشنفکرییست که می‌بینم و می‌خوانم. نقطه‌ی قابل توجه ای از بچگی ندارم که بگویم. حرفی که بگویم بله مثلا بیتل‌ها لالایی شبانه برای من می‌خواندند ندارم که بگویم. حسن شماعی‌زاده شاید نمونه‌ی مشابهی باشد، یا چه چه حمیرا. خاطره‌ی فیلم‌های دوران بچگیم را فقط می‌توانم &#8220;توفان&#8221; با بازی آمیتا باچان در دو نقش برادران دوقلو یا فوقش فیلم &#8220;سامسون و دلیله&#8221; که بعد از آن تا مدتها فکر می‌کردم قدرت تنها می‌تواند در موی آدم باشد. همین. البته نه، یک فیلم ترسناک دیدن دو نفره با دایی محترممان هم بوده که داییم از ترس مرا جلوی چشمانش گرفته بود و من با دو چشم وق زده بیرون تا سالها آن فیلم را از ذهنم پاک نکردم (هنوز جرات دیدن آن فیلم را ندارم، دروغ چرا). ژانگولرهای بچگیم شاید برک دنس رقصیدن به سبک مایکل جکسون مرحوم بوده یا چه بدانم زدن سه تا گل به هم محلی ده سال بزرگتر پسر عمویم تو &#8220;گل‌کوچیک&#8221;.</p>
<p style="text-align:justify;">اینجوری بود خلاصه. شاید الان باید شیفت هفتگی شبانه‌ام تو آژانس را می‌رفتم نه اینکه بشینم گودر بخوانم. یا مثلا جای هیچکاک دیدن‌های این روزها باید تو جمع گرد رفقا سیگاری رد می‌کردم و از خاطرات سفر دبی تو تابستان حرف می‌زدم. اینکه الان دارم خیر سرم وبلاگ می‌نویسم شاید نتیجه یک اتفاق بود. شاید نه، حتما تصادفی اینجوری شده. یک جایی، روزی، در بین آن سعی و خطاها افتادم این‌طرفی. همین. منظور این که این حرف‌ها راجع به بی‌رمقی دوران بچگیم، سر دلم باد کرده بود که باید می‌گفتم.</p>
<p style="text-align:justify;">گفتم.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/221/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/221/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/221/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/221/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/221/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/221/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/221/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/221/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/221/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/221/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/221/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/221/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/221/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/221/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=221&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/11/29/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85%d8%8c%e2%80%8c-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%be%d8%ae%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خسته‌ام دیگر از این فریادها</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/16/%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/16/%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 21:00:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=213</guid>
		<description><![CDATA[هنوز خاتمی نگفته بود که می خواهد دوباره در انتخابات شرکت کند، بحث موسوی و شور و شوق نزدیک انتخابات هم نبود. ولی خیلی هم فاصله نداشت. تاریخ زیاد به خاطرم نمی ماند. اینکه چه ماهی و چه سالی فلان کار را کردم را نمی دانم، فقط خاطرم هست که آن کار را انجام دادم،‌ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=213&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">هنوز خاتمی نگفته بود که می خواهد دوباره در انتخابات شرکت کند، بحث موسوی و شور و شوق نزدیک انتخابات هم نبود. ولی خیلی هم فاصله نداشت. تاریخ زیاد به خاطرم نمی ماند. اینکه چه ماهی و چه سالی فلان کار را کردم را نمی دانم، فقط خاطرم هست که آن کار را انجام دادم،‌ همین. خلاصه سه چهار سالی بود که احمدی‌نژاد اعصابم را تیغ کشیده بود. دیگر تحملش را نداشتم. کلا روزگار چیزی نداشت به من بدهد. بی‌حوصله و کلافه از همه چیز. غر می‌زدم و پاچه می‌گرفتم. نه می‌خواستم شب صبح شود، نه صبح شب. هر دقیقه که می‌گذشت انگار سال‌ها از عمر من کم می‌شود و حسرت اینکه زندگی به باد رفت و من چیزی ندیدم جز سفیدی دیوار روبرو و کار نکردم جز دست و پا زدن وسط یک مردابی از فاضلاب. اینجوری بود. قبلش امید داشتم که شاید بشود جو سیاسی را عوض کرد. حتی در انتخابات مجلس هم مصرانه شرکت کرده بودم و کلی برای تشویق به رای دادن جان کنده بودم. آن انتخاباتی که حتی ده درصد لیست اولیه اصلاح طلبان هم تایید صلاحیت نشده بود. اما می‌گفتم همین لیست بی رمق کاندیداها اگر رای بیاورند می‌شود نرم نرمک فضا را بازتر کنند. هه! چه خوش خیال. این هم نتیجه‌ای نداده بود و دیگر همه چیز را حواله داده بودم به آنجایی که باید. آدم زندگی در لحظه‌ هم نبودم آخر که بگویم اقلا لذت الان را ببرم. کاری نمی‌توانستم بکنم. حوصله‌ی درس خواندن نداشتم. پول خوش گذرانی که هیچ، اصلا پول نداشتم. امید به هیچ چیز ناشتم. گیر کرده بودم در &#8220;خب که چی؟!&#8221; و همه کار به هیچی ختم می‌‌شد. اینجوری بود.</p>
<p style="text-align:justify;">انتخابات نزدیک شد. ما با امیدی واهی باد شدیم. سه ماه روی هوا بودم. این حجم انرژی و هیجان که هم‌سن سالهای من  را مهربان کرده بود را باور نمی‌کردم. آیا این همان آدم‌ها بودند که از تک تکشان بدم می‌آمد؟! مگر می‌شد؟ ‌اما شده بود. دوم خرداد در استادیوم دوازده هزار نفری آزادی، وقتی بیست هزار نفر پسر و دختر موج مکزیکی می‌زدند و از ته دل می‌خندیدیم، دیگر چه می‌خواستیم. می‌دانی چندین سال بود که از ته دل نخندیده بودم؟ آن روزها می‌خندیدم. ساعتها پیاده از انقلاب تا آزادی، از پارک وی تا تجریش رفته بودم. وسط خیابان با جماعتی زیاد به کلاغ پری احمدی‌نژاد را هوا کرده بودیم و به خنده‌ای منفجرش. اینطوری بود. اما نه به این ایده‌آلی. شب که می‌شد. وقتی خسته از راهپیمایی می‌رسیدم خانه و در وبلاگ‌ها و فیسبوک (آن روزها حتی یوتیوب هم فیلتر نبود!) سر موسوی و کروبی چانه می‌زدم. بعد ترس سراغم می‌آمد. کابوس من شده بود صحنه‌ای از تلویزیون که گوشه‌اش چهره‌ی منحوس احمدی‌نژاد لبخند زنان در صدر لیست نشسته. ۲۲ خرداد سرخوش از صف حوزه‌ی رای‌گیری که همه متمایل به موسوی و کروبی بودند را به شب رساندم. شبش آن کابوس را دیدم. اما نه در خواب،‌با همین چشمهایم دیدم گوشه‌ی تلویزیون را. شب تولدم بود. تا صبح گلویم داشت از بغض منفجر می‌شد. خوابم نمی‌برد. کانال عوض می‌کردم و باز هم همان اختلاف. شصت و سه درصد! تا صبح بیدار بودم و به خود می‌پیچیدم. روز بعد چشم امید به اشخاصی داشتم که فکرش هم اسفناک بود. نه جدا له شده بودم. باید کاری می‌کرد. که کردیم. کسی نمی‌خواست پا عقب بگذارد. بالای میله‌های بین دو خیابان ایستاده بود و پلاکاردی دست نویس در دستش: &#8220;جمعیت تا الان سه میلیون نفر&#8221;. پایمان سفت‌تر می‌شد و می‌رفتیم تا ته ماجرا. موسوی، سر بهبودی روی وانت با بلندگو صحبت می‌کرد. محمدرضا خاتمی روی لبه‌ی پنجره‌ی مسجد ایستاده بود و لبخند به لب. کروبی سرسختانه از جلوی شریف رد می‌شد و ما فریاد که :&#8221;کروبی رای مرا پس بگیر&#8221;.</p>
<p style="text-align:justify;">فرار می‌کردیم و ضد شورش دنبالمان. چشمانمان قرمز و عده‌ای دست بسته به داخل ماشین پرتاب می‌شدند و ما می دویدیم. به کجا؟! دخترک روی زمین غزق خون. &#8220;ندا بمون ندا بمون&#8221;. بغض ما ترکید. پایمان خم شد و زانو زدیم از این غم. سکوت کردیم ولی با هم بودیم. ساعت‌ها ساکت زیر آفتاب راه رفتیم. گاز اشک آور خوردیم، سرفه کنان. نفس دویدن هم نداشتیم. اما می‌دویدیم. باتوم خوردیم. خواهر پای برادرش را گرفته بود که برادرش را نبرند با خودشان. روی زمین کشیده شد، ولی بردنش. نمی دانستیم سر به کجا بگذاریم. شبانه دانشجوها را از اتاقشان به زیر کشیدند و خونشان به زمین ماسید. زار زار گریه کردیم. آنقدر زیر پایشان به خاک غلطیدیم که نایی نماند برای فرار کردن. خزیدیم به لاکهایمان.</p>
<p style="text-align:justify;">امروز. کلافه و بی‌حوصله. نه دیروزی ونه خیالی برای آینده. کدام آینده؟ بیکار. بی پول. بی امید به همه چیز. دل به چه ببندیم در این بد روزگار؟</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/213/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=213&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/16/%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آن شب در اتاق ۲۱۵ چه گذشت؟!</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/10/%d8%a2%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%db%b2%db%b1%db%b5-%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/10/%d8%a2%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%db%b2%db%b1%db%b5-%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Oct 2010 20:46:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=211</guid>
		<description><![CDATA[روی  بولتن دانشکده برگه چسبانده بودند که آقای فلانی هرچه سریع‌تر به حفاظت فیزیکی دانشگاه مراجعه کند. مساله اینجا بود که ما نمی‌دانستیم دلیل اصلی این احضار چه می تواند باشد. البته که برمی‌گشت به همان شب کذایی، اما آیا آنها از تمام اتفاقات خبر داشتند؟ ما حتی نمی دانستیم چه کسی ممکن است خبرچین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=211&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">روی  بولتن دانشکده برگه چسبانده بودند که آقای فلانی هرچه سریع‌تر به حفاظت فیزیکی دانشگاه مراجعه کند. مساله اینجا بود که ما نمی‌دانستیم دلیل اصلی این احضار چه می تواند باشد. البته که برمی‌گشت به همان شب کذایی، اما آیا آنها از تمام اتفاقات خبر داشتند؟ ما حتی نمی دانستیم چه کسی ممکن است خبرچین ماجرا باشد. هم اتاق روبرو مملو از برادرهای مخلص و ذوب شده بود هم اتاق طبقه‌ی پایین. نشستیم به صحبت کردن که چه عکس العملی می تواند درست باشد و چه باید کرد.  آن شب، متهم ماجرا <a href="http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/07/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%DB%B2%DB%B1%DB%B5/" target="_blank">همانطور که ذکر خیرش رفت</a>، کوت کوت، انتحارانه یکان یکان یخچال‌های خوابگاه را خالی کرده و اتاق ما را انباشته از گستره‌ی وسیعی از غذهای محلی و غیرمحلی نموده بود. حالا تهمتی که به او وارد بود ریشه در شرب خمر داشت یا سرقت غافلگیرانه و وسیع، یا هردوی این موارد؟ که می دانست. اما صبر کنید! یک قسمت ماجرا را داشتیم فراموش می‌کردیم. یعنی آیا از این قسمت هم خبر داشتند؟ آخر آن یکی دیگرچیز غریبی نبود در زندگی خوابگاهی. اما باید آن را هم لحاظ می‌کردیم.</p>
<p style="text-align:justify;">شده تا به حال، حس نداشته باشید از جایتان تکان بخورید و دلتان بخواهد همانجا سرخوشانه دراز بکشید و به هیچ چیز فکر نکنید؟ حتما شده. حالا یک چیز دیگر. شده تا به حال مثانه‌تان قصد ترکیدن داشته باشد و تا خیس شدن لحظه‌ای بیش فاصله نداشته باشید؟‌ حالا حکایت ماست. هرکدام یک طرفی پهن شده بودیم و به قابلمه‌های انباشته‌ وسط اتاق نگاه می‌کردیم. کسی که عزم کرده بود و این همه غذا برایمان آورده بود، اعلام کرد که چشمانش هم زرد شده، سرش را کج کند از گوشش بیرون می‌ریزد، اما خدا هم نمی‌تواند تا دستشویی ببردش. کمی بالا پایین کرد، دید نه راه ندارد، باید کاری کرد. همت مضاعف کرد و از جایش بلند شد و صاف رفت سمت در بالکن. باقی ماجرا گفتن دارد؟ کارش را که کرد برگشت سر جایش. چند دقیقه بعد باز اعلام کرد که گویا کارش را به نحو نیکو انجام نداده و احتیاج به بازنگری‌ست. درفشانی‌اش را تکرار کرد، در همان مکان.</p>
<p style="text-align:justify;">داشتیم در مورد این قضیه هم بحث می‌کردیم و می‌خندیدیم که یکی از بچه‌ها آمد پیشمان و گفت فلانی دفتر حراست احضارت کرده. گفتیم می‌دانیم. گفت من می دانم چه کسی پشکل ماجرا بوده و رفته گذاشته کف دستشان. جالب شد. گفت من آن شب کاری داشتم رفته بودم اتاق پایینی شما. من تو اتاق نشسته بودم و دو سه نفر هم در بالکن داشتند صحبت می‌کردند. در همین گیر و دار دیدند دارد آب از آسمان می‌ریزد روی سرشان. اول فکر کردند اتاق‌های بالایی تو بالکن  لباس پهن کردند و آب چکه می کند پایین. اما جریان آب جور دیگری بود. خلاصه چشم انداختند دیدند که بله چه می‌تراود مهتاب! خلاصه عصبانی و رگ گردن ورم کرده، یکیشان گفت که من می‌روم بالا &#8220;نهی از منکر&#8221;شان  می‌کنم. بعد از چند دقیقه برگشت. تعریف کرد که محکم تذکر داده و آنها هم عذرخواهی کردند واین حرف‌ها. گرم صحبت از تذکر لسانی و مراحل نهی از منکر بود که صدای شر شر آب مجددا آغاز شد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">بله.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/211/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/211/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/211/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/211/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/211/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/211/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/211/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/211/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/211/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/211/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/211/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/211/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/211/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/211/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=211&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/10/%d8%a2%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%db%b2%db%b1%db%b5-%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اتاق ۲۱۵</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/07/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%db%b2%db%b1%db%b5/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/07/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%db%b2%db%b1%db%b5/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Oct 2010 22:27:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=208</guid>
		<description><![CDATA[میانه‌های ترم پاییز بود. درس که نمی خواندیم. فاصله هم زیاد بود تا تهران، مجبور بودیم ماهی، دوماهی یک بار سری به خانه بزنیم. اتاق‌های خوابگاه ما چهار نفره بود. البته در اصل پنج نفر اسم می نوشتند برای هر اتاق، ‌اما از آنجایی که چهار تخت بیشتر نداشت، جای یک نفر را می‌خریدیم که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=208&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">میانه‌های ترم پاییز بود. درس که نمی خواندیم. فاصله هم زیاد بود تا تهران، مجبور بودیم ماهی، دوماهی یک بار سری به خانه بزنیم. اتاق‌های خوابگاه ما چهار نفره بود. البته در اصل پنج نفر اسم می نوشتند برای هر اتاق، ‌اما از آنجایی که چهار تخت بیشتر نداشت، جای یک نفر را می‌خریدیم که چهار نفره باشیم. هرچند اتاق ما همیشه پر از آدم بود. از جاهای مختلف، اتاق‌های کناری می‌ریختند و تا نزدیک‌های صبح بیدار بودیم. فردای آن روز تعطیل بود. دیگر چه بهتر. بهانه داشتیم که فردا تعطیل است و از کلاس صبح نرفتن خبری نیست. با خیال راحت لنگ در هوا منتظر بودیم که غروب شود و بعد از مدتی، خیر سرمان حالی به خودمان بدهیم.</p>
<p style="text-align:justify;">نیمه‌های شب بود، من روی یکی از تخت‌ها ولو شده بودم و خواب و بیدار به خود می‌پیچیدم. خیلی یادم نمی آمد که جریان چیست. که چرا من اینجا دراز کشیدم و اصلا کجا هستم. چشم باز می‌کردم می‌دیدم هر کسی گوشه‌ای مشغول کاری ست. یکی نشسته وسط اتاق و بین چند قابلمه دارد از یکی غذا می خورد. آن یکی گوشه‌ی تخت دراز کشده و قاه قاه می خندد. کمی محو می دیدم و هی خواب به من غلبه می‌کرد و چشم‌هایم بسته می‌شد. صدای در را می‌شنیدم که محکم بسته شد. باز بیدار می‌شدم. می‌دیدم وسط اتاق ایستاده با چندین قابلمه و بشقاب و چیزهای دیگر در دستش می‌خندد. خالی می‌کرد وسط اتاق و دسته جمعی همه می خندیدند و باز از اتاق می‌رفت بیرون. این صحنه را یادم است چندین بار دیدم. میان یکی از این خواب و بیداری‌هایم. دیدم روی تخت کنارم نشسته. بیدار که شدم، گفت &#8220;بیا بخور! بستنی واست آوردم&#8221; و بعد بستنی را فرو کرد در حلق من و رفت.</p>
<p style="text-align:justify;">صبح شده بود. داخل خوابگاه که می‌رفتیم همه می‌گفتند دیشب یکی تمام یخچال‌ها را خالی کرده و هیچکس نمی‌داند چه کسی بوده. وسط اتاق ما پر بود از قابلمه و خرت و پرت. ما هم دورآنها از خنده روی زمین غلت می‌خوردیم. اما این تمام ماجرای آن شب نبود. اتفاقات دیگری هم افتاده بود و پس از آن شب افتاد&#8230;</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/208/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/208/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/208/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/208/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/208/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/208/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/208/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/208/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/208/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/208/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/208/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/208/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/208/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/208/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=208&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/10/07/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%db%b2%db%b1%db%b5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بی‌پولی</title>
		<link>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/09/14/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/09/14/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Sep 2010 21:10:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>kafkamirza</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kafkamirza.wordpress.com/?p=206</guid>
		<description><![CDATA[بنویسم دیگه. برو&#8230; یه دایی داشتم، که کاشکی الان بود. اون ته خط رسیده بود که من تازه فهمیدم کی هستم اصلا. حالا یه بار، یا شاید هم بارها در موردش نوشتم. این دایی نادر من یه اصطلاح دل انگیزی داشت. یه موقع‌هایی که می‌دید شوخی شوخی زیر دست و پای همه داره اینور اونور [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=206&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">بنویسم دیگه. برو&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">یه دایی داشتم، که کاشکی الان بود. اون ته خط رسیده بود که من تازه فهمیدم کی هستم اصلا. حالا یه بار، یا شاید هم بارها در موردش نوشتم. این دایی نادر من یه اصطلاح دل انگیزی داشت. یه موقع‌هایی که می‌دید شوخی شوخی زیر دست و پای همه داره اینور اونور شوت میشه می‌گفت &#8220;جن.ده خانومتون منم دیگه؟!&#8221; حالا حکایت منه. الان روشنش می‌کنم شاید به عمق این اصطلاح رسیدید.</p>
<p style="text-align:justify;">یکی از دوستهام که &#8220;یکی&#8221;ه و &#8220;یونیک&#8221; واسه من، بعد از یه سال جون کندن تو کانادا برگشته بود ایران!!! دیشب رفت. این یه ماهی که اینجا بود، حق مطلب رو از منظر فسق و فجور و منهیات  و منکرات و مسکرات تو این ماه مبارک ادا کردیم. آخرین روزها بود، قد علم کرد که یه بار هم به طبیعت بزنیم دسته جمعی و عشقی و حالی. شب قبلش دور همی در خانه‌ای جمع بودیم  و همان جماعت همیشگی رو برانگیختیم که به این تز دوست گرامی تن در نهند. در اون حیص و بیص منگی مغزی  و شلی عضلانی با این و اون کلی هماهنگ کردم که فردا فلان ساعت فلان جا باشید که فلان جایی که میریم، دیر نرسیم. قول گرفتم که تاخیری تو کارشون نباشه. فردا شد و قرار ما ساعت ۱۱ صبح پایین خونه کسانی بود که بدقول‌ترین همیشگی بودند و نیاز بود یدی سر قرار حاضرشون کنم. صبح شد و ساعت هشت و نیم از کرج راه افتادم که جماعتی از رئوس پراکنده و دور هم گرد کنم. اولی رو جنت آباد سوار کردم، دو تا رو از شهرک. آقایی از دوستان صمیمی و قدیمی هم سختشون بود نزدیکتر برسونند خودشون رو، اونو هم از نوبنیاد سوار کردم و این جماعت رو ساعت یازده آوردم ستارخان (تو فقط فواصل رو لحاظ کن حتما، واسه درک عمق تیکه کلام دایی گرامی به درد می‌خوره). اومدیم سر فلان مکان مورد قرار که دیدیم جا نه تنها خیسه، طرف کارهای دیگه هم کرده و حتی خاک هم نپاشیده روش. زنگ و سوال که پس کجایید بقیه؟! یه سری از بقیه که قرار بود نفراتی رو با خودشون بیارن، در زعفرانیه &#8220;نفر&#8221;ی رو آوردن و جماعتی رو ناامید کردند. فامیل گرامی هم که دم خونشون بودیم فرمودند مشغول خوردن صبحانه‌اند. این نکته هم خالی از لطف نیست که همین صبحانه‌خواران مذکور بنا بود زودتر برن خرید بکنند که معطل نشیم. بله، بقیه که لطف کردند و رسیدن همونجا ساعت یازده و نیم بود. ناگهان نظر عوض شد و از فلان جایی که قرار بود شب قبل بریم، تصمیم شد بریم بهمان جا. خب به آرنجم. بریم، ظهر شد. تازه خرید مونده، این ماشین بنزین می‌خواد،‌اون یکی هم می‌خواد، ئه ئه یه چیزی یادم رفت، یه سر می‌رم خونه الان زود میام. سرتون رو درد نیارم، ساعت دوازده راه افتادیم و قرار شد عوارضی بپیوندیم به همدیگه که تو جاده با هم باشیم. ساعت دوازده و بیست دقیقه بود که دیدم،‌نه اون دوست گرامی که گفته بود عوارضی نیومده. زنگ و سوال، روشن شد که منظور آقا عوارضی بعد از کرج بوده. گذاشتیم بر حسب سادگی و یک سال کانادا بودنش و راه افتادیم.</p>
<p style="text-align:justify;">رفتیم و نزدیک مکان مورد نظر شدیم، ‌از یکی از دوستام سراغ جای آرومش رو گرفته بودم. ایست بازرسیش رو به ثواب کارهایی که تو ماه مبارک انجام داده بودیم رد کردم و رسیدیم به محل سفارش شده که دیدیم به به، جا واسه سیخ فرو کردن تو زمین هم موجود نیست. نگاه‌ها همگی شیب داشتن سمت من و من هم نگاهی به دوربین. حالا ساعت چند بود؟ چهار بعدازظهر در فاصله‌ای دو ساعته از تهران. گشتیم و گشتیم تا یافتیم مکانی اونور رودخانه‌ای عمیق. عده ای بر این عقیده بودند که امکان عبور وجود نداره. به اختلاف رسیده بودند و بحث بالا بود که ناچار شدیم پاچه بالا بزنیم و نشان دهیم که شدنی‌ست. در این فاصله همه دوربین به دست منتظر سقوط من وسط جریان آب بودند. تا کمر خیس رسیدم اونور. همه خجسته از این بازی، عقیده داشتند حال می‌ده بریم همین جا. دست به دست جماعتی رو رد کردم اونور و بساط برپا شده. در حال برپایی خورد و خوراک و عیش و نوش بودیم که می‌دیدیم فلان چیز فراموش شده و تو ماشینه. این یاداوری با اشاره به سمت چه کسی می‌تونه بوده باشه؟ رودخانه رو ماراتن‌وار بارها طی کردم.</p>
<p style="text-align:justify;">تاریک شد، همه سیر بودند و چشم‌ها شهلا و لب‌ها خندان و استعدادها فوران کرده. عزم شد که بریم کنار ماشین و استعداد تخلیه کنیم. رفتیم و تخلیه کردیم و کمی که خوابید راه افتادیم سمت شهر. شب شده بود و در جاده پر غمزه‌، با چشم‌هایی نیمه کاره پا به گاز فشار می‌دادیم. در یکی از این غمزه ها به کناری کشیدیدم و باز هم تخلیه انجام دادیم. خب اشکالی نداشت، جای پرتی بود، اما شلوغ. کلی مورد تشویق هموطنان با بوق و سوت و چراغ قرار گرفتیم. راه افتادیم و رسیدیدم به اول اتوبان اصلی. یکی از بچه‌ها جدا می‌شد و یه ور دیگر می‌رفت. آنجا هم استعدادها مجال سکوت نداشتند و فوران ادامه پیدا کرد. تذکرها هم سازگار نبود، آب از سر گذشته بود. یکی یکی با التماس و زور و سرکوب سوارشان کردیم که دیگه فیلم تموم شده، راه بیفتید بریم. به هر زحمتی بود راه افتادیم و کرج قرارگذاشتیم که من راه خودم را بگیرم و برم تو لونه خودم. وسط اتوبان کرج رو که دیدید؟ روز آخر یه تعطیلات ناگهان رو هم که چشیدید؟ پلیس هم که می‌دونید چیه؟‌ اینا نمی‌دونستن. به همون مولا و همین آقا نمی‌دونستن. وسط اتوبان به سیم آخر چسبونده بودند و دست از طلب نداشتند. استعدادها ریخته بود بیرون و دستی برای سرکوب نبود. اینو که فرو می‌کردم تو ماشین، از سوراخ دیگه‌ای یکی دیگه بیرون میومد. خلاصه به فربیی آروم شدند و تصمیم به بازگشت گرفتنند.</p>
<p style="text-align:justify;">اما صبر کنید،‌ یه چیزی یادمون رفته بود. یه چیزی به اسم &#8220;دنگ&#8221;. پول خرج شده بود شب قبل و امروز&#8230; نه بهتر بگم، پول خرج کرده بودم دیشب و امروز. دنگ خفیفی هم بود. تعداد زیاد بود و کسی دردی نمی‌فهمید. اما چشم‌ها همچنان شهلا و لب‌ها خندان بود کماکان. جنس دست‌ساز وطنی به این زودی‌ها کوتاه نمیومد. فریادها برآورده شد که دنگ دنگ دنگ&#8230; اما گوش شنوایی نبود، آن از این شماره می‌گرفت و این به آن قصه تعریف می‌کرد. فریادها بلندتر شد که دنگ دنگ دنگ&#8230; نه، صور ارافیل هم یارای این سرخوشان نبود. معدود نفراتی دست به جیب بردند و سلفیدند. اما بقیه چی؟! اوخ پسر، داشتند لایی می‌کشیدند و دور می‌شدند. باد می‌پیچید به تن من و درب ماشین باز. ایستاده دور شدن چراغ‌هایشان را می دیدم. زمزمه کردم دنگ دنگ دنگ&#8230; جوابی نیومد.</p>
<p style="text-align:justify;">صدای خنده‌ای شنیدم، آشنا بود صدا. می‌گفت: ‌&#8221; جن.ده خانومتون منم دیگه؟!&#8221; آره،‌ من بودم. تو و تو و تو و تو دست در جیب تپل پدر. تو و تو و شما دوتا دست در حساب و حقوق چرب. من؟! دست به آرنج. مثل همیشه.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://kafkamirza.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kafkamirza.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kafkamirza.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kafkamirza.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kafkamirza.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kafkamirza.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kafkamirza.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kafkamirza.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kafkamirza.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kafkamirza.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kafkamirza.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kafkamirza.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kafkamirza.wordpress.com/206/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kafkamirza.wordpress.com/206/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kafkamirza.wordpress.com/206/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kafkamirza.wordpress.com&amp;blog=5847835&amp;post=206&amp;subd=kafkamirza&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kafkamirza.wordpress.com/2010/09/14/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/af14f435cdd0fb173dc037e39ca2bfb0?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">کافکامیرزا</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
