بایگانیِ دسته‌ی ‘داستان’

سرنوشت

جولای 22, 2009

شنیده بود در فدراسیون، باند بازی و پارتی بازی زیاد است و تنها کسانی به تیم ملی راه پیدا می‌کنند که یا پسر مسئولین فدراسیون هستند یا مورد علاقه‌ی آنها. همه اینها را می‌دانست، اما پیش خود فکر می‌کرد که وقتی از همه بهتر است و بیشتر تمرین می‌کند و مدال‌های داخلی فراوانی کسب کرده، دیگر مسئولین نمی‌توانند او را کنار بگذارند. از بچگی عاشق ورزش های رزمی بود. از همان پنج شش سالگی باشگاه می‌رفت و مداوم تمرین می‌کرد، بطوریکه وقتی هنوز چهره‌اش رنگ دوران بلوغ را ندیده بود کمربند سیاه داشت و چندین مقام استانی و کشوری بدست آورده بود.

وقتی شنید به اردوی تیم ملی نوجوانان دعوت شده زیاد تعجب نکرد، چون مربیان و دوستانش همگی احتمال می‌دادند که این اتفاق بیفتد. در اردو، به شدت تمرین می‌کرد و دلش می‌خواست پیش مربیان تیم ملی بیشتر جلوه کند، چون دوست نداشت این فرصت بدست آمده را که قرار بود در رقابت‌های برون مرزی برای اولین شرکت کند، از دست بدهد. خیلی مصمم و جدی تمرین می‌کرد. با اینکه ته دلش نگران بود اما اهمیت چندانی نمی‌داد به اینکه اکثر هم تیمی‌هایش فرزندان مسئولین فدراسیون بودند. با خود می‌گفت: ” خب همه جا همین شکلیه، مگه همین تیم ملی اسکی نیست؛ از چهار نفر اعضای تیم، فامیلی سه نفرشون “ساوه شمشکیه”، فامیل رییس فدراسیون هم همینه،‌حتما بچه‌هاشن”. با این حرف‌ها به خود دلگرمی می داد، تازه شنیده بود بچه‌های رییس فدراسیون سنشان به تیم ملی نوجوانان نمی‌خورد و بزرگتر هستند.

چند روز قبل از اعزام به مسابقات اسامی نهایی نفرات تیم ملی نوجوانان را در اردو اعلام کردند. وقتی داشت اسمها خوانده می‌شد، دل تو دلش نبود. به نفر آخر که رسید، کاملا نا امید شده بود. اما در اوج یاس اسم خودش را به عنوان نفر آخر شنید. خیلی خوشحال بود، دیگر به حریفانش فکر می‌کرد. خود را روی سکو‌های قهرمانی می‌دید، در حالیکه با رییس فدراسیون آسیا دست می‌دهد و منتظر است دست به سینه، به سمت پرچم کشورش، سرود ملی بخواند. مسئولی که اسامی را می‌خواند همچنان داشت حرف می‌زد و ولی او در رویای خود بود و حواسش به صحبت‌ها نبود. فقط آخرش شنید که طرف می‌گفت باید تا فردا شناسنامه‌هایشان را به همراه رضایت‌نامه‌ی خانواده به فدراسیون تحویل بدهند. چند روز اردو تعطیل می‌شد تا کارهای اداری انجام شود و در این فاصله بچه‌های تیم ملی می توانستند به خانه هایشان بروند.

مادرش از وقتی شنیده بود پسرش به مسابقات خارج کشور می‌رود، کسی در فامیل نمانده بود که باخبر نشود. همه زنگ می‌زدند و تبریک می‌گفتند و برایش آرزوی قهرمانی می‌کردند. پدرش با اینکه زیاد موافق ورزش کردنش نبود – چون اعتقاد داشت که درس‌ مهمتر است- اما ته دلش احساس غرور می‌کرد. فردا صبح مدارکش را برداشت تا به فدراسیون ببرد. قرار بود تا چند روز بعد اعزام شوند. روز قبل از اعزام زنگ زدند و از او خواستند تا به فدراسیون برود. پیش خود فکر کرد که حتما برای تعهد و کارهای اداری است. وقتی به آنجا رسید، هیچکدام از بچه های تیم آنجا نیودند. رییس فدراسیون با او کار داشت و اورا فرستاند به دفتر رییس. از دفتر که بیرون آمد از شدت عصبانیت، چهره‌اش سیاه شده بود. خودش را خیلی نگه داشت تا از در فدراسیون بیرون برود و بعد پقی زد زیر گریه. آنچه که اتفاق افتاده بود را باور نمی‌کرد. رییس فدراسیون بهش گفته بود که هنوز خیلی جوان است و فرصت‌های زیادی دارد برای پیشرفت. از پسرش گفته بود که سنش کمی از سن قانونی گذشته و برای رده‌ی جوانان هنوز مناسب نیست، اما برای نوجوانان گزینه‌ی مناسبی ست،‌چون تجربه‌ی بالایی توی مسابقات بین‌المللی دارد و می تواند برای کشور افتخار کسب کند. گفته بود این دفعه از پاسپورت او برای شرکت در مسابقات استفاده می‌کنند، اما قول داده بود در مسابقات بعدی حتما او را دعوت خواهد کرد. رییس فدراسیون حتی اجازه نداده بود او صحبت کند و در حالیکه دست روی شانه اش گذاشته بود، رسما از اتاق بیرونش کرده بود.

فردای آن روز سیاه و تلخ، قرار بود اعضای تیم ملی پرواز کنند به شهر محل برگزاری مسابقات. هیچی هیچی همه‌ی آرزوهایش بر باد رفته بود. از خانه زده بود بیرون و در خیابان ها راه می‌رفت. هنوز  نتوانسته بود این اتفاق را هضم کند. برایش خیلی سنگین بود. یاد حرف بچه‌های باشگاه افتاد که می‌گفتند: “همه‌ش پارتی بازیه، الکی زور نزن”. حالا دیگر باورش شده بود. به اسم او،‌ با پاسپورت او، پسر رییس فدراسیون اعزام شده بود. فقط برای دور زدن قانون از او به عنوان یک وسیله استفاده کرده بودند. همین. آن همه تمرین و جان کندن، همه‌ش کشک. غروب که شد از راه رفتن خسته شد و به خانه برگشت. در را که باز کرد مادرش پرید و بغلش کرد و زد زیر گریه. تعجب کرد. نمی‌دانست چه شده. پدرش گوشه‌ای نشسته بود و لبخند هیستیریکی بر لبانش بود. خواهرش گفت: “اوووووه، حالا چی شده مگه، اینکه گریه نداره، این از بچگی هم خوش شانس بود”. مادرش همچنان گریه می‌کرد. از خواهرش پرسید چه شده. خواهرش گفت: “هیچی! تو الان باید تیکه تیکه شده بودی، اما نشدی”. از خواهرش خواست مثل آدم حرف بزند. خواهرش گفت: “هواپیمایی که بچه های تیم ملی هم توش بودند، سقوط کرده”.

.

منوی پیشنهادی این دفعه:

خواندنی‌ها:

- مسکن‌های آنی (نوشته‌ای به شدت خواندنی از عباس معروفی تقدیم به دهه‌ شصتی‌ها)

- نظام سياسی مطلوب برای آيت‌الله مصباح‌يزدی (از روزنامه‌ی اعتماد ملی- بعد از خواندن، دسر “فحش ناموس” پیشنهاد می‌شود)

- گفتن یا نگفتن (یادداشت عماد افروغ در واکنش به صحبت‌های خامنه‌ای- از خبر آنلاین)

دیدنی‌ها:

- سه شنبه سی تیر، بی بی سی در برنامه‌ی چهره‌ها مصاحبه‌ای نشون داد که مسعود بهنود با ابراهیم گلستان کرده بود. اگه ندیدید همین الان برید ببینید تکرارش کیه. حرف نداشت. این ابراهیم گلستان آخرین کار هنری که انجام داده برمی‌گرده به چهل سال پیش که از ایران رفت. اما حرف هاش و کارکترش تا چهل سال دیگه هم کهنه نمی‌شه. خدا از عمر یه جماعتی کم کنه و بریزه رو این دو نفر.

شنیدنی‌ها

- آهنگ My Heart از آلبوم Tango Perso شهاب طلوعی رو اگه تونستید بزارید کنار و گوش ندید، معلومه سلیقه موسیقیتون در حد سعید شایسته‌ست. لینک دانلود

ظهور و سقوط یک دن ژوان

می 21, 2009

بعضی وقتها که برای دیدن دوستم به دانشکده کشاورزی می‌رفتم، می‌دیدمش: برق می‌خواند، اما همیشه توی دانشکده‌های دیگر می‌پلکید. ترم دوم دیگر همه بهنام را می‌شناختند، مخصوصا دخترها. چون اگر- به فرض محال – به یک دختر  پیشنهاد دوستی نداده بود، مطمئنا یکی از اطرافیان آن دختر چنین تجربه‌ای داشتند. تقریبا هر دفعه که مشغول صحبت کردن با دوستانم در دانشکده‌های دیگر بودم، ناگهان کسی از پشت با تنه به من می‌کوبید و با خنده می‌گفت: ” خبرایی شده؟ اینجاها می‌آی”. منم مجبور بودم هر دفعه برای رفع اتهام وارد شدن به حوزه‌های استحفاظیش توضیح بدم.

تابستان سال اول تمام شده بود و دیگر دانشگاه برای ما سال دومی‌ها غریبه نبود. یکی از دوستان قدیمیم با بهنام هم‌اتاق شده بود. اما نکته‌ی قابل توجه این بود که بهنام قصه‌ی‌ما دیگر شباهتی به قبل از تعطیلات نداشت.  البته از نظر فیزیکی. نمی دانم در این سه ماه چه کرده بود با خودش که به جرات می‌شد گفت پهنایش دو برابر شده. وقتی حرکت می‌کرد، کل بدنش حول محور z می‌چرخید و خلاصه بدنی ساخته بود که آدم ناچار می‌شد به تستسترون‌ها و کراتین‌هایش احسنت بفرستد. اتاق چهار نفره‌شان واقعا پدیده‌ای بود. در آن دوران رخوتناک جاهلیت، برای من تفرجگاهی همیشگی بود. گوشه‌ی اتاق روی دیوار، تکه‌ای داشتند که هنوز دو ماه از سال جدید نگذشته بود کلی تاریخ و اسم رویش نوشته بودند. رسمشان بر این بود که هر دفعه به کسی پیشنهاد دوستی ‌دادند و طرف قبول نمی‌کرد (یا به قول خودشان […] می‌خوردند)، تاریخ آن روز و اسم شخص مربوطه را روی دیوار بنویسند. از افتخارات بهنام این بود که جلوی یک تاریخ اسم سه نفر را نوشته بود. هر دفعه که به اتاقشان می‌رفتم بهنام ماجرای جدیدی برای تعریف کردن داشت. از شرط‌بندی‌هایش برای صحبت کردن با دختر‌های زشت و چادری گرفته تا فعالیت‌های س.ک.س.ی پر آب و تابش.

ترم چهارم بود و در آن شهر سردسیری، بهار بهترین زمان بود برای تورهای یک روزه. قاعدتا طلایه‌دار این برنامه ها چه کسی می‌توانست باشد غیر از دن ژوان حجیم ما! او که دیگر برای خودش شعباتی در سایر دانشگاه‌های شهر هم زده بود، گروه پر و پیمانی از دانشجویان دانشگاه ما و دانشگاه آزاد جمع کرده بود. هر دو هفته یک بار، صبح جمعه، جلوی یکی از آژانس های مسافرتی شهر، سی-چهل تا دختر و پسر به هم می‌لولیدند و یک نفر بود که چون نخ تسبیح این مهره‌های رنگارنگ را به هم متصل می‌کرد. وقتی اتوبوس از شهر بیرون می‌رفت، دیگر هیچ شباهتی به اتوبوس نداشت، شاید می‌شد گفت بیشتر کازینو بود یا نایت کلاب، شاید هم کاباره! (نه، هنوز احمدی‌نژاد رییس جمهور نشده بود، آنطور نگاه نکنید) وقتی به آبشار، غار، منطقه‌ی تاریخی و یا هر جای دیگر می‌رسیدیم، چهره‌ی مردمان آنجا واقعا دیدنی بود.

سال سوم بود. آن اکیپ کذایی سال قبل دیگر برای خودش به گروه‌های دو نفره‌ای تبدیل شده بود که به زعم خودشان به مسائل جدی‌تری فکر می‌کردند. اما بهنام قصه‌ی ما دست بردار نبود. حتی از آخرین مکان‌هایی که در آنجاها ناشناس مانده بود هم نمی‌گذشت. اما خب آرام آرام تعداد ترم های پشت سر گذاشته شده‌اش داشت از تعداد واحدهای پاس‌ شده‌ جلو می‌زد. ترم شش دیگر آن شور گذشته را نداشت و مجبور شد حذف ترم کند. آن  دو متر پهنای بالاتنه‌اش هم مقایری تنزل کرده بود به نواحی میانی بدنش. دن ژوان ما به حاشیه رفته بود. خودش اعتقاد داشت: “همه جا دیگه تابلو شدم، آمارم پیش همه لاش.ی شده، اینجا دیگه فایده نداره”.

سال آخر را مهمان گرفت و آمد تهران. بعد از آن نمی‌دانم چه کار کرد و در دانشگاه جدید چه بر او و هم‌دانشگاهی‌هایش گذشت، اما همین چند روز پیش بود که دیدم در فیس بوک اد م کرده، عکس پروفایلش تصویری بود از خودش با کراوات و کت شلوار و دختری که او را بغل کرده. بهنام ما متاهل شده.

منوی پیشنهادی

- شنیدنی، دیدنی: ویدئوی آهنگ coming around از گروه مستطاب ۱۲۷ از آلبوم اول گروه. لینک ویدئو. لینک متن آهنگ.

- خواندنی: شعر “شکوه ستوه” از نصرت رحمانی از کتاب “میعاد در لجن”:

شب شکوه ستوه
شب سکوت و سکون
شب من است ، شب من
در این لزج شب چرک
اسارت آسان نیست
حقارت … آه

متن کامل شعر را اینجا بخوانید.

محمود

مارس 8, 2009

انتهای پارکینگ ایستاده بودم و استکان‌های بقیه را پر می‌کردم. همیشه از اینجور کارها بدم می‌آمده. اگر قرار است در یک مهمانی مشروب هم باشد خب دلیلی برای مخفی بودن قضیه وجود ندارد. چون نهایتا همه می‌فهمند که این گروه گروه جوانان و پیرها و مردان و زنانی که ناگهان با هم به پارکینگ می‌روند و وقتی برمی‌گردند لپ هایشان گل انداخته، دارند چکار می‌کنند. اصولا ما برای هر کاری آن روش سخت‌تر و عجیب غریب را انتخاب می‌کنیم. من هم آن شب مسئول هماهنگی افراد و میزان مشروب موجود و در نظر گرفتن میزان ظرفیت هر شخص و از اینگونه مسائل بودم. هرچند مسئول خیلی کارهای دیگری هم بودم. از جمله، در نقش حمال در آماده‌سازی خانه برای مهمانی، آوردن دسته گل دو متری سفارش داده شده، کمک به عکاس، انتخاب موسیقی مناسب برای مهمانی  و برقراری سیستم صوتی، نگه داشتن ظرف عسل در اتاق عقد!!!، خریدهای جانبی برای موارد در نظر گرفته نشده و خیلی موارد دیگر. حالا هم که بارمن شده بودم. چه کارا!! استکان‌ها را به هم می‌زدند و می‌خوردند به سلامتی همدیگر و وقتی شاد و شنگول می‌شدند، سیگاری می‌کشیدند و به مهمانی می‌رفتند تا گروه بعدی پایین بیاید و باز همین آش و همین کاسه، البته برای من. در همین دنگ دنگ استکان ها و “سلامتی” گویان مهمان‌ها بود که از پله‌ها پایین آمد و نزدیک ما شد. شناختمش، هرچند کمی شقیقه‌هایش سفید شده بود و خطوط صورتش نشان از بالا رفتن سنش می‌داد، اما به نظر من زیاد فرقی نکرده بود با آن موقع‌ها که من ده-یازده ساله بودم و او من را تشویق به ورزش‌های رزمی می‌کرد. حتی یادم می‌آید یک بار به بابایم هم گفته بود که من را به باشگاه بفرستد و از این حرفها. در نظر من، محمود همان پسر همسایه‌ی طبقه‌ی اول خانه‌ی مادربزگم بود، فقط برعکس آن روزها که مخفیانه سیگار می‌کشید، حالا سیگار با سیگار روشن می‌کرد. سلام کرد و من هم جوابش را دادم. تعارف کردم : “بریزم؟!” تشکر کرد و خودش فهمید که نباید تعلرف من را جدی بگیرد. کاپشن خلبانی پوشیده و بود و دمپیایی به پا، لخ‌لخ کنان سمت شیشه‌ی مشروب آمد. “ویسکیه؟” با سر تایید کردم. اطراف من شلوغ شد و باز گروه دیگری اضافه شدند. من می‌دیدمش که سر صحبت را با یکی از دوستانم باز کرده و دوستم از صحبت‌هایش به نظر کلافه می‌آمد.

مدتی بود تقریبا برنامه‌ی مخفیانه‌ی مسخره‌ی ما تمام شده بود و محمود یک لحظه از حرف زدن باز نمی‌ایستاد. با خودم می‌گفتم که حالا این مقدمه‌ی طولانی برای چیست؟ و نهایتا چه حرفی می‌خواهد بزند؟ از ماشینش می‌گفت که فروخته و پولش را گذاشته تا صفر بخرد. به همین دلیل دو سه ماهیست که فعلا بیکار است. بعد شروع کرد از زنش گفتن که انتظار داشت من هم چیزهایی بدانم و من هم حرف هایش را تایید می‌کردم. معتقد بود دیگر به هیچکس نمی‌شود اعتماد کرد. زنش که فکر می‌کرده خیلی خوبست، یک روز همه‌ی وسایل خانه زا جمع کرده و رفته. اول فکر کرده دزد آمده، حتی به پلیس هم خبر می‌دهد. اما بعد متوجه می‌شود که زنش همه وسایل را جمع کرده و با خود به عنوان مهریه برده. “حتی لامپو هم از ته قیچی کرده بود ورداشته بود”.

مرا کشید پشت ستونی که انتهای پارکینگ بود. گفت روز قبل رفته شلوار خریده و چون پول کم داشته، طرف شلوار را نگه داشته که باقی پول را ببرد. “اگه داری سه تومن بده بهم، بهت برمی‌گردونم”. می‌دانستم دروغ می‌‌گوید. اما کیفم را باز کردم و سه هزار تومن دادم. وقتی کیفم را دید، گفت: “اون پونصد تومنی رو هم بدی ممنون می‌شم”. آن را هم دادم. دوست فضولم که کنار ما ایستاده بود، کنجکاوانه به صحنه نگاه می‌کرد. محمود دستش را روی شانه‌ام گذاشت و تشکر کرد. گفت جبران می‌کند و ازم خواست این قضیه را به کسی نگویم. من هم بهش اطمینان دارم که خیالش راحت باشد.

نیمه شب بود و مهمان ها با انرژی مضاعف همچنان بالا پایین می‌پریدند و جیغ می‌کشیدند. حوصله‌ی شلوغی را نداشتم و آمدم پایین تا هوایی بخورم. یادم افتاد که استکان‌ها را از پارکینگ برنداشته‌ام. به آخر پارکینگ که نزدیک شدم، دیدم کسی گوشه‌ی حیاط کز کرده و پشتش به من است. تاریک بود و من درست نمی‌دیدم که چه کسی است. توجهی نکردم و آرام رفتم سمت استکان‌ها که نزدیک جایی بود که آن شخص نشسته. متوجه من نشد. استکان‌ها را که برداشتم از صدای استکان ها ترسید و ناگهان از جایش پرید. چیزی شیشه‌ای روی زمین افتاد و کبریتی که دستش بود، افتاد روی شلوارش. گوشه‌ی شلوارش آتش گرفته بود و او با دست سعی می‌کرد خاموشش کند. نگاهی به من کرد و سرش را پایین انداخت و رفت. من نگاهش نکردم و از صدای دمپایی‌هایش فهمیدم که رفته. خم شدم و پایپی را که روی زمین افتاده بود برداشتم و گذاشتم گوشه‌ی حیاط.

سالهای بی برفی

مارس 3, 2009

زمستون مزخرفیه، اصلا زمستون نیست لعنتی، بهاره. الان که اینو می‌گم باید آب بشه بره تو زمین، به چه درد می‌خوره آخه؟ کل سال رو منتظر باشی زمستون بیاد، بعد هر روز از خواب پاشی ببینی همچنان همونیه که قبلا بود. یعنی تو تقویما -که به درد عمشون می‌خوره- بگن زمستونه، یا شکل اون چیزایی که وسط فوتبالا تو شبکه سه، پایین تلویزیون می‌نویسن، دونه‌ی برف و این چیزا باشه که آره، ملت! آگاه باشید الان زمستونه. فکر می‌کنن ما خریم یا تا به حال زمستون ندیدیم. اصلا من خودم تو یه شب سرد زمستونی به دنیا اومدم. یه شب سرد که داشته نرم نرم برف میومده و صدای زوزه‌ی یه سگ (شاید هم دوتا سگ) از دور به گوش می‌رسیده. مادربزرگم اینطور میگه، میگه مادرت دردش گرفته بود و ما مجبور شدیم شبونه باباتو بفرستیم سراغ قابله، شانس آوردی که اونشب قابله خونش بود و نرفته بود جای دیگه وگرنه از دست رفته بودی. البته مامانم طبق معمول میگه داره هذیون میگه. آخه مامانم اعتقاد دادره که مامان بزرگم آلزایمر گرفته همه چیش قاطی شده، میگه: تو (یعنی من) نه یه شب زمستونی به دنیا اومدی، نه تو خونه با قابله،‌ بلکه سر ظهر یه روز خرداد تو بیمارستان “خانواده” بدنیا اومدی. اگرچه که شناسنامه‌ام حرف مادرمو تایید می‌کنه اما من می‌دونم که اینا همشون دروغ می گن و مادربزرگم راست میگه و این حرفایی هم که مامانم میزنه از سر اختلاف تاریخی عروس و مادرشوهریه. اینا رو بیخیال، داشتم یه چیز دیگه میگفتم، آره؛ ببینید، یعنی منی که خودم تو یه شب سرد زمستونی که برف هم میومده، بدنیا اومدم،‌ نمی‌تونم تشخیص بدم که الان زمستونه یا نه؟ آخه توهین از این بیشتر؟ بعد هی میگن چرا انقدر به تلویزیون فحش می‌دم؟ خب یکی توهین کنه باید جوابشو داد دیگه.

اینی که الان هست اصلا زمستون نیست، از صدتا تابستون مسخره -که من حالم به هم می خوره ازش- هم بدتره. باور کنید اینا فقط حرف من نیست. خیلیای دیگه همه همینو می‌گن. یکیش همین گرگوار. که البته اسمش گرگوار نیست،‌ اما خودش دوست داره اینجوری صداش کنن، از بس عاشق گرگوار سامسای کتاب مسخه. خودش که می‌گه در اصل یه سوسکه، که روزا شبیه آدما میشه. البته از اونجایی که هیشکی اونو شبا ندیده و همیشه هم بوی فاضلاب میده، به نظر من بعید هم نیست. آدم که نباید همیشه همه چیزو باور کنه (اینو همیشه بابام میگه). حالا بقیه می‌خوان بگن دیوونه ست، بگن، من خودم عقل دارم. خلاصه گرگوار هم مثل من شاکیه، میگه این زمستون نیست، گولمون زدن که یواش یواش از تقویم حذفش کنن. اول اینجوری می‌‌کنن، بعد که همه عادت کردن یه طوری میکنن که همه یادشون می‌ره که زمستونی هم بوده قبلا. میگه اینا هرکاری بخوان می‌کنن. منم مثل گرگوار نمی‌دونم “اینا” کیه‌ان؟ ‌اما خب مطمئنم که راست می‌گه. اون همیشه راست میگه، چون خیلی کتاب خونده (من فقط یک کتاب خوندم، اونم همون مسخ که گروگار ازم خواسته بود بخونمش) تازه اگه فرض کنیم که خودش راست میگه و در اصل یه سوسکه، پس جای هیچ شکی تو حرفاش باقی نمی‌مونه، چون تا به حال کسی ندیده یه سوسک دروغ بگه.

گرگوار از من خیلی بیشتر شاکیه، آخه می‌دونید، کار گرگوار اینه که برف پارو بکنه. یعنی زمستونا میره پشت بوم مردمو پارو میکنه و پول می‌گیره. من که بهش می‌گم اینکار از کار زنهای خراب هم بدتره، چون به نظر من پارو کردن برف کمی از کاری که “اینا”‌می‌کنن نداره. اصلا مثل این می‌مونه که آدم بره جاکشی دختری رو بکنه که دوستش داره. اما گرگوار قبول نداره حرف منو، میگه تو نمی‌فهمی این چیزا رو. ما فقط توی همین یه مورد اختلاف نظر داریم. گرگوار می‌گه “اینا” می‌خوان زمستونو از بین ببرن، میگه اینا با هرچی مشکل داشته باشن از بین میبرنش. صبح‌ها که دیگه سوسک نیست پا می‌شه راه میافته تو کوچه‌ها داد می‌زنه : “برف پارو می‌کنیم”. مردم اول بهش می‌خندیدن، اما یواش یواش دیگه حتی نگاش هم نمی‌کردند. اما اون همچنان هر روز میره تو کوچه ها داد می زنه. میگه نباید بزاریم اینا به هدفشون برسن. خودش به این کارش می‌گه “نافرمانی مدنی”. من که نمی دونم چیه، فکر می‌کنم بین این  “نافرمانی مدنی”‌و “مدینه‌ی فاضله” که گرگوار هی تکرارش می‌کنه یه ارتباطی هست.

اون مطمئنه که همین روزا برف می‌آد، یعنی تا دیروز مطمئن بود، اما امروز که اومد پیشم و من دیدم پاروش همراهش نیست فهمیدم دیگه نا امید شده. می‌گفت وقتی داشته تو کوچه‌ها داد می‌زده دیده که … نگفت چی دیده، اما وقتی اونی که من نمی‌دونم چیه رو دیده، تصمیمشو گرفته، رفته پاروشو به یه نمکی فروخته جاش یه حشره‌کش خریده. می‌گفت دیگه نتونسته اون توهین رو تحمل کنه. همونی که تو یکی از کوچه‌ها دیده بوده و من نمی‌دونم چیه. وقتی داشت می‌رفت و سر حشره‌کش از جیب کاپشنش بیرون زده بود، خیلی دلم گرفت. نمی‌دونم چرا.