شنیده بود در فدراسیون، باند بازی و پارتی بازی زیاد است و تنها کسانی به تیم ملی راه پیدا میکنند که یا پسر مسئولین فدراسیون هستند یا مورد علاقهی آنها. همه اینها را میدانست، اما پیش خود فکر میکرد که وقتی از همه بهتر است و بیشتر تمرین میکند و مدالهای داخلی فراوانی کسب کرده، دیگر مسئولین نمیتوانند او را کنار بگذارند. از بچگی عاشق ورزش های رزمی بود. از همان پنج شش سالگی باشگاه میرفت و مداوم تمرین میکرد، بطوریکه وقتی هنوز چهرهاش رنگ دوران بلوغ را ندیده بود کمربند سیاه داشت و چندین مقام استانی و کشوری بدست آورده بود.
وقتی شنید به اردوی تیم ملی نوجوانان دعوت شده زیاد تعجب نکرد، چون مربیان و دوستانش همگی احتمال میدادند که این اتفاق بیفتد. در اردو، به شدت تمرین میکرد و دلش میخواست پیش مربیان تیم ملی بیشتر جلوه کند، چون دوست نداشت این فرصت بدست آمده را که قرار بود در رقابتهای برون مرزی برای اولین شرکت کند، از دست بدهد. خیلی مصمم و جدی تمرین میکرد. با اینکه ته دلش نگران بود اما اهمیت چندانی نمیداد به اینکه اکثر هم تیمیهایش فرزندان مسئولین فدراسیون بودند. با خود میگفت: ” خب همه جا همین شکلیه، مگه همین تیم ملی اسکی نیست؛ از چهار نفر اعضای تیم، فامیلی سه نفرشون “ساوه شمشکیه”، فامیل رییس فدراسیون هم همینه،حتما بچههاشن”. با این حرفها به خود دلگرمی می داد، تازه شنیده بود بچههای رییس فدراسیون سنشان به تیم ملی نوجوانان نمیخورد و بزرگتر هستند.
چند روز قبل از اعزام به مسابقات اسامی نهایی نفرات تیم ملی نوجوانان را در اردو اعلام کردند. وقتی داشت اسمها خوانده میشد، دل تو دلش نبود. به نفر آخر که رسید، کاملا نا امید شده بود. اما در اوج یاس اسم خودش را به عنوان نفر آخر شنید. خیلی خوشحال بود، دیگر به حریفانش فکر میکرد. خود را روی سکوهای قهرمانی میدید، در حالیکه با رییس فدراسیون آسیا دست میدهد و منتظر است دست به سینه، به سمت پرچم کشورش، سرود ملی بخواند. مسئولی که اسامی را میخواند همچنان داشت حرف میزد و ولی او در رویای خود بود و حواسش به صحبتها نبود. فقط آخرش شنید که طرف میگفت باید تا فردا شناسنامههایشان را به همراه رضایتنامهی خانواده به فدراسیون تحویل بدهند. چند روز اردو تعطیل میشد تا کارهای اداری انجام شود و در این فاصله بچههای تیم ملی می توانستند به خانه هایشان بروند.
مادرش از وقتی شنیده بود پسرش به مسابقات خارج کشور میرود، کسی در فامیل نمانده بود که باخبر نشود. همه زنگ میزدند و تبریک میگفتند و برایش آرزوی قهرمانی میکردند. پدرش با اینکه زیاد موافق ورزش کردنش نبود – چون اعتقاد داشت که درس مهمتر است- اما ته دلش احساس غرور میکرد. فردا صبح مدارکش را برداشت تا به فدراسیون ببرد. قرار بود تا چند روز بعد اعزام شوند. روز قبل از اعزام زنگ زدند و از او خواستند تا به فدراسیون برود. پیش خود فکر کرد که حتما برای تعهد و کارهای اداری است. وقتی به آنجا رسید، هیچکدام از بچه های تیم آنجا نیودند. رییس فدراسیون با او کار داشت و اورا فرستاند به دفتر رییس. از دفتر که بیرون آمد از شدت عصبانیت، چهرهاش سیاه شده بود. خودش را خیلی نگه داشت تا از در فدراسیون بیرون برود و بعد پقی زد زیر گریه. آنچه که اتفاق افتاده بود را باور نمیکرد. رییس فدراسیون بهش گفته بود که هنوز خیلی جوان است و فرصتهای زیادی دارد برای پیشرفت. از پسرش گفته بود که سنش کمی از سن قانونی گذشته و برای ردهی جوانان هنوز مناسب نیست، اما برای نوجوانان گزینهی مناسبی ست،چون تجربهی بالایی توی مسابقات بینالمللی دارد و می تواند برای کشور افتخار کسب کند. گفته بود این دفعه از پاسپورت او برای شرکت در مسابقات استفاده میکنند، اما قول داده بود در مسابقات بعدی حتما او را دعوت خواهد کرد. رییس فدراسیون حتی اجازه نداده بود او صحبت کند و در حالیکه دست روی شانه اش گذاشته بود، رسما از اتاق بیرونش کرده بود.
فردای آن روز سیاه و تلخ، قرار بود اعضای تیم ملی پرواز کنند به شهر محل برگزاری مسابقات. هیچی هیچی همهی آرزوهایش بر باد رفته بود. از خانه زده بود بیرون و در خیابان ها راه میرفت. هنوز نتوانسته بود این اتفاق را هضم کند. برایش خیلی سنگین بود. یاد حرف بچههای باشگاه افتاد که میگفتند: “همهش پارتی بازیه، الکی زور نزن”. حالا دیگر باورش شده بود. به اسم او، با پاسپورت او، پسر رییس فدراسیون اعزام شده بود. فقط برای دور زدن قانون از او به عنوان یک وسیله استفاده کرده بودند. همین. آن همه تمرین و جان کندن، همهش کشک. غروب که شد از راه رفتن خسته شد و به خانه برگشت. در را که باز کرد مادرش پرید و بغلش کرد و زد زیر گریه. تعجب کرد. نمیدانست چه شده. پدرش گوشهای نشسته بود و لبخند هیستیریکی بر لبانش بود. خواهرش گفت: “اوووووه، حالا چی شده مگه، اینکه گریه نداره، این از بچگی هم خوش شانس بود”. مادرش همچنان گریه میکرد. از خواهرش پرسید چه شده. خواهرش گفت: “هیچی! تو الان باید تیکه تیکه شده بودی، اما نشدی”. از خواهرش خواست مثل آدم حرف بزند. خواهرش گفت: “هواپیمایی که بچه های تیم ملی هم توش بودند، سقوط کرده”.
.
منوی پیشنهادی این دفعه:
خواندنیها:
- مسکنهای آنی (نوشتهای به شدت خواندنی از عباس معروفی تقدیم به دهه شصتیها)
- نظام سياسی مطلوب برای آيتالله مصباحيزدی (از روزنامهی اعتماد ملی- بعد از خواندن، دسر “فحش ناموس” پیشنهاد میشود)
- گفتن یا نگفتن (یادداشت عماد افروغ در واکنش به صحبتهای خامنهای- از خبر آنلاین)
دیدنیها:
- سه شنبه سی تیر، بی بی سی در برنامهی چهرهها مصاحبهای نشون داد که مسعود بهنود با ابراهیم گلستان کرده بود. اگه ندیدید همین الان برید ببینید تکرارش کیه. حرف نداشت. این ابراهیم گلستان آخرین کار هنری که انجام داده برمیگرده به چهل سال پیش که از ایران رفت. اما حرف هاش و کارکترش تا چهل سال دیگه هم کهنه نمیشه. خدا از عمر یه جماعتی کم کنه و بریزه رو این دو نفر.
شنیدنیها
- آهنگ My Heart از آلبوم Tango Perso شهاب طلوعی رو اگه تونستید بزارید کنار و گوش ندید، معلومه سلیقه موسیقیتون در حد سعید شایستهست. لینک دانلود