میانههای ترم پاییز بود. درس که نمی خواندیم. فاصله هم زیاد بود تا تهران، مجبور بودیم ماهی، دوماهی یک بار سری به خانه بزنیم. اتاقهای خوابگاه ما چهار نفره بود. البته در اصل پنج نفر اسم می نوشتند برای هر اتاق، اما از آنجایی که چهار تخت بیشتر نداشت، جای یک نفر را میخریدیم که چهار نفره باشیم. هرچند اتاق ما همیشه پر از آدم بود. از جاهای مختلف، اتاقهای کناری میریختند و تا نزدیکهای صبح بیدار بودیم. فردای آن روز تعطیل بود. دیگر چه بهتر. بهانه داشتیم که فردا تعطیل است و از کلاس صبح نرفتن خبری نیست. با خیال راحت لنگ در هوا منتظر بودیم که غروب شود و بعد از مدتی، خیر سرمان حالی به خودمان بدهیم.
نیمههای شب بود، من روی یکی از تختها ولو شده بودم و خواب و بیدار به خود میپیچیدم. خیلی یادم نمی آمد که جریان چیست. که چرا من اینجا دراز کشیدم و اصلا کجا هستم. چشم باز میکردم میدیدم هر کسی گوشهای مشغول کاری ست. یکی نشسته وسط اتاق و بین چند قابلمه دارد از یکی غذا می خورد. آن یکی گوشهی تخت دراز کشده و قاه قاه می خندد. کمی محو می دیدم و هی خواب به من غلبه میکرد و چشمهایم بسته میشد. صدای در را میشنیدم که محکم بسته شد. باز بیدار میشدم. میدیدم وسط اتاق ایستاده با چندین قابلمه و بشقاب و چیزهای دیگر در دستش میخندد. خالی میکرد وسط اتاق و دسته جمعی همه می خندیدند و باز از اتاق میرفت بیرون. این صحنه را یادم است چندین بار دیدم. میان یکی از این خواب و بیداریهایم. دیدم روی تخت کنارم نشسته. بیدار که شدم، گفت «بیا بخور! بستنی واست آوردم» و بعد بستنی را فرو کرد در حلق من و رفت.
صبح شده بود. داخل خوابگاه که میرفتیم همه میگفتند دیشب یکی تمام یخچالها را خالی کرده و هیچکس نمیداند چه کسی بوده. وسط اتاق ما پر بود از قابلمه و خرت و پرت. ما هم دورآنها از خنده روی زمین غلت میخوردیم. اما این تمام ماجرای آن شب نبود. اتفاقات دیگری هم افتاده بود و پس از آن شب افتاد…
اکتبر 7, 2010 در 11:04 |
بقیشو تعریف نمی کنی دیگه چی شده بود؟مردم از فضولی!
اکتبر 7, 2010 در 12:13 |
چرا بقیه شو هم تعریف میکنم. کلا میخوام یه کم در مورد اون روزها بنویسم. نمی دونم کجاشو بنویسم انقدر زیاده داستانهاش :دی
اکتبر 7, 2010 در 22:54 |
اکی! منتظرم
اکتبر 10, 2010 در 00:16 |
[...] می تواند درست باشد و چه باید کرد. آن شب، متهم ماجرا همانطور که ذکر خیرش رفت، کوت کوت، انتحارانه یکان یکان یخچالهای خوابگاه را [...]