سی و یک سال پیش، جمعه،هفده شهریور پنجاه و هفت: چهار روز از عید فطر میگذشت و مردم هر روز تظاهرات کرده بودند. شب قبل، اعلام حکومت نظامی شده بود و کسی خبر نداشت. آن روز مردم در میدان ژاله تجمع کرده بودند و شعار میدادند که ناگهان با شلیک نیروهای سرکوبگر روبرو میشوند. چهار هزار کشته و صدها مجروح… دریای خون…
سی و یک سال بعد، بیست و هفت شهریور هشتاد و هشت، چند روز مانده به عید فطر، روز قبل از طرف نیروهای سرکوبگر تهدید به برخورد شده است. میدان انقلاب مقصد راهپیماییهاست. ملت تجمع میکنند و شعار خواهند داد و ناگهان…
آرماگدون… نبرد نهایی خیر و شر…
صدای سوت میآید و به درازای سی سال پخش میشود… داره از ابر سیاه خون میچکه… جمعهها خون جای بارون میچکه… آیا تاریخ تکرار میشود یا این ما آدمها هستیم که تکرار میشویم؟ … عمر جمعه به هزار سال میرسه … جمعهها غم دیگه بیداد میکند… ما آدمها … خنجر از پشت میزنه … اونکه همراه منه…
.
شنیدنیها: جمعه فرهاد (همتون دارید دیگه)
سپتامبر 19, 2009 در t 09:12
در امتدادِ شبی آرام و روزی پر هیاهو! حضورت را گرامی میدارم که جمعه ی سیاهت را رنگین کردی!
سپتامبر 23, 2009 در t 14:58
خب الان که از جمعه ی مد نظرت گذشته فک میکنی چطور بود؟اون طور بود که فکرشو میکردی؟
سپتامبر 24, 2009 در t 11:39
خود روز جمعه که خیلی خوب یود، منو راضی کرد. اما خب اونجورب که تو این پست فکر میکردم نشد. میخواستیم یه هفده شهریور دیگه بسازیم که برادرای سرکوبگر کمک نکردن دیگه. فقط باتوم و گاز ردن
حیف شد
اکتبر 10, 2009 در t 01:38
vaghean jaye taasofe ke weblogi be in khandani,enghadr mahjoor moonde,bazi az bloger ha 1 khat post mizaran 500ta comment daran!!!!!
اکتبر 12, 2009 در t 01:04
aya in booye khod sansoorie ke be mashaame ma mirese ya irad az girandehaye mast!?
اکتبر 12, 2009 در t 11:09
خودسانسوری؟ من؟ من؟!!! خودسانسوری؟!! کجاش؟ شوخی میکنی؟
اکتبر 25, 2009 در t 11:38
irad az girandeha bud tebghe mamul!