سی و یک سال پیش، جمعه،هفده شهریور پنجاه و هفت: چهار روز از عید فطر میگذشت و مردم هر روز تظاهرات کرده بودند. شب قبل، اعلام حکومت نظامی شده بود و کسی خبر نداشت. آن روز مردم در میدان ژاله تجمع کرده بودند و شعار میدادند که ناگهان با شلیک نیروهای سرکوبگر روبرو میشوند. چهار هزار کشته و صدها مجروح… دریای خون…
سی و یک سال بعد، بیست و هفت شهریور هشتاد و هشت، چند روز مانده به عید فطر، روز قبل از طرف نیروهای سرکوبگر تهدید به برخورد شده است. میدان انقلاب مقصد راهپیماییهاست. ملت تجمع میکنند و شعار خواهند داد و ناگهان…
آرماگدون… نبرد نهایی خیر و شر…
صدای سوت میآید و به درازای سی سال پخش میشود… داره از ابر سیاه خون میچکه… جمعهها خون جای بارون میچکه… آیا تاریخ تکرار میشود یا این ما آدمها هستیم که تکرار میشویم؟ … عمر جمعه به هزار سال میرسه … جمعهها غم دیگه بیداد میکند… ما آدمها … خنجر از پشت میزنه … اونکه همراه منه…
.
شنیدنیها: جمعه فرهاد (همتون دارید دیگه)