بایگانیِ سپتامبر, 2009

آرماگدون آغاز می‌شود

سپتامبر 17, 2009

سی و یک سال پیش، جمعه،‌هفده شهریور پنجاه و هفت:‌ چهار روز از عید فطر می‌گذشت و مردم هر روز تظاهرات کرده بودند. شب قبل، اعلام حکومت نظامی شده بود و کسی خبر نداشت. آن روز مردم در میدان ژاله تجمع کرده بودند و شعار می‌دادند که ناگهان با شلیک نیروهای سرکوبگر روبرو می‌شوند. چهار هزار کشته و صدها مجروح… دریای خون…

سی و یک سال بعد، بیست و هفت شهریور هشتاد و هشت، چند روز مانده به عید فطر،‌ روز قبل از طرف نیروهای سرکوبگر تهدید به برخورد شده است. میدان انقلاب مقصد راهپیمایی‌هاست. ملت تجمع می‌کنند و شعار خواهند داد و ناگهان…

آرماگدون… نبرد نهایی خیر و شر…

صدای سوت می‌آید و به درازای سی سال پخش می‌شود… داره از ابر سیاه خون می‌چکه… جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه… آیا تاریخ تکرار می‌شود یا این ما آدم‌ها هستیم که تکرار می‌شویم؟ … عمر جمعه به هزار سال می‌رسه … جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کند… ما آدمها … خنجر از پشت می‌زنه … اونکه همراه منه…

.

شنیدنی‌ها: جمعه فرهاد (همتون دارید دیگه)

من اسیر سایه‌های شب شدم

سپتامبر 14, 2009

نمی‌دانم، شاید احساساتی شده‌ام، شاید ده- بیست سال دیگر پیش خودم بگویم چه ساده بودیم و بازیچه‌ی سیاست شدیم. شاید باید حرف مهمان نه چندان محترم دیشبمان را گوش کنم که :”تو این جریان‌ها دنبال یکی برو که تهش یه چیزی بهت بماسه” که چه دشوار بود حتی به زبان آوردن کلمه “آزادی” پیش این شخص نادان. نمی‌دانم. باز رسیدم به ته خط،‌همیشه گول خورده‌ام. همیشه فکر کرده‌ام که شرایط از اینی که هست بدتر نمی‌شود، ولی بلافاصله اوضاع به گونه‌ای زلزله‌وار به رویم خراب شده که مبهوت مانده‌ام. این بغض گلوی من ماه‌هاست که از جایش تکان نخورده، بلکه روز به روز بزرگتر شده. حجمش هم “نما”یی بزرگ می‌شود. پل های پشت سر که کلا خراب شده، مانده چند پل معلق که تخته‌هایشان یکی در میان افتاده و طنابهایشان به تار آخر رسیده. امید ندارم،‌ به هیچ چیز. به هیچ کس، به هیچ… دست و پایم سست شده‌اند… مرثیه نمی‌گویم،… نمی‌دانم… اما باید بگویم. ‌باید یک کسی باشد که صدای ما را بشنود.

سال‌ها بود که از تعداد زیادی از مردم کشورم دور بودم، ‌همان جماعتی که “همیشه در صحنه” بودند. همان جماعتی که در تمامی تظاهرات و مراسم سیاسی و مذهبی شرکت می‌کردند. همان ها که می‌گویند “ذوب شده در ولایت” ‌هستند. همان‌ها که لباسشان، فکرشان، راهشان و زندگیشان از ما جدا بود. نمی‌دیدمشان. یعنی می‌دیدم،‌ اما در تلویزیون و روزنامه. هیچ‌گاه نشد که بفهمم چگونه می‌اندیشند، به چه می‌اندیشند. شناخت من از آنها برگرفته از یک عصبانیت شدید بود. یک شناخت ناقص و تکه پاره. همیشه از فکر کردن به آنها و صحبت‌ها و کارهایشان فرار می‌کردم. اصطکاک خاصی هم نداشتم با این جماعت. تا رسید به انتخابات امسال. ناگهان واقعیت درسته افتاد تو بغل من. باور نمی‌کردم آنچه می‌دیدم. چه ساده بودم که فکر می‌کردم این دسته از مردم ،‌تمام تفاوتشان با من در مذهبی بودن و تفکر بسته‌ی مذهبی است و همه چی به همین شرع و این قضایا ختم می‌شود. به راستی طرز فکر آنها اینچنین خطرناک بود؟ حماقت آنها تا کجا رفته بود؟ واقعا اینگونه فکر می‌کردند؟ در محل عبور “رهبر”شان به زمین می‌افتادند و بوسه می‌زدند؟ با شنیدن اسم “آقا”‌شان صلوات می‌فرستادند و با دیدنش به گریه می‌افتند؟ من نمی‌دانستم اینها را‌. چون آنقدر از باور من دور بود که حتی حوالی مخیله‌ی من هم پیدایش نمی‌شد. آیا واقعا در همین نزدیکی من (شاید همسایه‌مان) کسی وجود داشت که صبحانه‌اش “نون و ولایت” بود و اخبارش بیست و سی و روزنامه‌اش کیهان و اسطوره‌اش احمدی‌نژاد؟ آیا واقعا کسی وجود داشت که بدون هیچ منفعتی “ذوب شده” در ولایت باشد؟ چه فاصله‌ی بعیدی بود بین من و خیلی از مردم کشورم. آیا واقعا من در چنین کشوری زندگی می‌کردم؟ باور نمی‌کنم. در دایره‌ی بسته‌ی اطرافیانم فریب خورده بودم و ناگهان خنجری به پشتم فرو رفته بود… آیا واقعا کسانی وجود دارند که به جلسه‌ی شخصی می‌روند که اعتقاد دارد کشته‌‌های اخیر دختر و پسرانی بودند که آنها را در یک استخر پر از شراب اندخته‌اند و آنها به هم تجاوز کرده‌اند و بعد موسوی آنها را کشته! (منی دانم چند تا علامت تعجب جلوی این جمله کفایت می‌کند). حتی فکر کردن به چنین موضوعاتی دست و پایم را سست می‌کند. ترس من از این است،‌ ترس من از تنهاییست. “ما بیشماریم”‌… درست، ‌اما بیشمارانیم که هر کدام در جزیره‌ای تنها زندگی می‌کنیم. ما را یک به یک به جزیره‌هایی تبعید کرده‌اند و خود  جولان می دهند. قدرت، ثروت، کشور، خدا… همه چیز برای این‌هاست. ولی ما چه داریم؟ گلادیاتورهای بی سلاحی هستیم که سلطان و آدم‌هایش تکه پاره شدنمان را در مقابل شیرها و ببرها به تفریح نشسته‌اند.

امید ندارم، اما می‌گویند آدم ناامید خطرناک تر است…

- گریه‌کردنی‌ها