نامه‌ی منتشر نشده‌ احمدی‌نژاد به رحیم مشایی

By kafkamirza

به تو که عزیزترینی!

واژه‌ها ناتوانند. ناتوان در بیان احساس. زبان ابتر هیچگاه یار وفاداری برای قلب پر درد نبوده. ساعت‌هاست کنار باغچه نشسته‌ام و به ریحان‌ها می‌نگرم. هنوز تشخیص ریحان‌ها از علف هرز برایم دشوار هست. نشسته‌ام و زیر نور مهتاب به تو فکر می‌کنم و به جفاها. به دنیای جفاپیشه و ما انسان‌های جفاکار. ساعت‌هاست که بچه‌ها و مادرشان خوابیده‌اند، اما چشم‌های من یارای خسبیدن را ندارند. خواب بر یار جفاکار حرام است. این را در هیچ شریعتی نگفته‌اند جز شریعت عاشقی. قلم در دست من پیش نمی‌رود، کلمات جاری نمی‌شوند،‌ چرا که من عاجزم. آری،‌ عاجز از بیان آنچه در دل دردمندم می‌گذرد. اسفندیار! نام تو گویای همه‌ی آنچه که می‌گذرد است. تو یک طرف ایستاده‌ بودی و ایران و توران یک طرف. و من … و من طرف تو. من ایستاده‌ بودم پیش تو ای رویین تن! آه… اسفندیار!… اصلا چرا اسفندیار؟ بگذار همانگونه که در خلوت صدایت می کنم، بخوانمت… اسی! اسی من! من با تو چه کردم که اکنون آنگونه‌‌ام که گویی هزار سال است پشیمان زیسته‌ام. این هفت روز بر من هزار سال گذشت. من ایستاده بودم و قلبم سپر چشمانت؛ تا تیر زهرآگین دشمنان نتوانند حتی گوشه چشمی به تو بیندازند. من حقیر، تنها چشمانت را نگهبان بودم. تنها چشمانت را به من سپرده بودی و خود رویین تنانه در برابر حجوم بی امان دشمنان ایستاده بودی. چشمانت… آه آن چشمان خمار… آن چشمان سیاه… حتی یادش هم چنگ می‌زند به قلب بند بند من. حتی تصور آنچه در این هفت روز بر من گذشته،‌ مو بر تنم راست می‌کند. آری راست. تو همیشه “راست” ‌بودی و من در پیشگاه تو خموده. چه روزهایی بود. مراسم عروسی فرزندانمان را به خاطر داری؟ چه روزی بود. من در آسمان‌ها سیر می‌کردم. از روزی که گفتی می‌خواهی دخترت را به پسرم بدهی تا بیشتر نزدیکم باشی، من لحظه‌شماری می‌کردم برای آن روز. عروسی پسر من و دخترت بود، آری، اما من تو را جای داماد می دیدم و خودم را در لباس … چه بگویم که “سکوت سرشار از نگفته‌هاست”. آقا فرموده بعضی چیزها را نباید گفت. من هم نمی‌گویم که آن روز بر من چه گذشت که هرگز دوست نداشتم تمام شود. اما دوران خوشی چه کوتاه بود و عسرت چه شتابان رسید. نامه‌ی آقا که به دستم رسید نخواندمش. نمی‌توانستم. اصلا دستم تکان نمی‌خورد که نامه را از کشو بردارم. تو را معاون اول کردم که پیشم باشی. سایه‌ام باشی. سایه‌ات باشم. اتاقت با اتاقم یک در فاصله داشته باشد که هر گاه خواستم و خواستی بیایم و در را ببندیم و تو “راست” و استوار بایستی و من در پیش پایت زانو بزنم ای معبود من! زانو بزنم و … نه… نگفتنی‌ها بسیار هست. به گمانم این سخن از آیت‌الله مصباح است که فرموده: “ارزش هر کس به حرف هاییست که برای نگفتن دارد”. این را از خودت شنیدم اولین بار. باری. نامه را نخواندم. خودت می‌دانی و همه دانستند که چه کار سراسر اشتباهی مرتکب شدم، اما دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود جز تو. از ابتدا هم نبود. از همان لحظه‌ای که آن چشمان خمار را دیدم…

وقتی به دفترم آمدی خواستی که برکنارت کنم فهمیدم که در رابطه با تو هیچگاه اشتباه نکرده بودم اسی! تو همانی بودی که همیشه انتظارش را می‌کشیدم. نیمه‌ی غایب. گمشده من. اما چگونه می‌توانستم با دست خود جام شوکران را به دهانت بریزم. دهانت… آن دهان چون … بگذریم. دستم به نوشتن بیشتر از دو خط نرفت. از تک تک واژگان نامه‌ام به آقا، اکراه می‌بارید. اما چه کنم، من از همه چیز گذشته‌ام برای تو! چه که خوب می‌دانم این،‌ حتی ذره‌ای از بزرگی تو را جبران نمی‌کند. آه!‌ ای اسفندیار مغموم! بدان که من، محمود احمدی‌نژاد، اگر ماه را بر دست چپ و خورشید را بر دست راستم بگذارند (یا برعکس) هرگز از عهدی که با تو بسته ام پا پس نخواهم گذاشت. عهدی که ما در شب عروسی پسر و دخترمان در همین حیاط با هم بستیم… که تو می‌دانی و من، و این ریحان‌ها که شاهد ما بودند در آن شب مهتابی فراموش نشدنی.

از ژرفای وجود [...]

محمود تو

.

در همین رابطه

5 پاسخ به “نامه‌ی منتشر نشده‌ احمدی‌نژاد به رحیم مشایی”

  1. Qioo می گوید:

    pas bichare bikhod nabud unjuri khodesho be un rah mizad ke “ma tu iran az ina ke shoma migin nadarim”!!

  2. شین بی قایق می گوید:

    :) )))))))))))))))))))))))))))))
    چه نامه سوزناک قلب قلبی بود.

  3. bobcat می گوید:

    :) ))masood kheili khari!titresho bezar broke back moaaven

  4. Qioo می گوید:

    Bobcat @ :) ))

  5. غزال می گوید:

    عالی بود پسر

پاسخ دهید