شورای نگهبان صحت انتخابات رو تایید کرد. خب به تخمم. من تا قبل از ۲۲ خرداد از یه سری چیزها و آدمها متنفر بودم، تنفر به معنی واقعی. اما این انتخابات (انتخابات؟!!! هه) حداقل این فایده رو داشت که هم کمیت و هم کیفیت این تنفر منو چندین برابر کرد. ولی فعلا دارم هی میزنم تو سر این تنفره که خودشو نکشه بالا. چون میترسم ازش. میگید چجوری میزنم تو سرش؟ بزار بگم بهتون: ظهر از صدای پر پر زدن کبوترایی که تو کانال کولر کنار اتاقم لونه کردن بیدار میشم. پفیوزها اصلا احترام و شعور حالیشون نیست. فکر کنم احمدی نژادی باشن، چون هرچی من بهشون تذکر میدم و خواهش میکنم که خفه شن، هی برمیگردن میگن که باید برم از طریق قانونی پیگیری کنم. چیه چرا اینجوری نگاه میکنید؟ یعنی تو این دو هفته چیزی عجیبتر از اینکه یکی حرفای کبوترا رو بفهمه، ندیدید و نشنیدید که الان قیافتون شبیه حداد عادل شده؟! خلاصه بیدار میشم و بعد از مقدمات اول روز مثل صبحونه و این مزخرفات، میشینم پای اینترنت. هیچی پیدا نمیکنم، بعدش یه سری فحش به هرکی به ذهنم میرسه میدم. خسته میشم از فحش دادن و پا میشم از اتاق میرم بیرون، حیاط خونه روبرویی رو نگاه میکنم، میبینم یکی از پسراش (که نمیدونم چندتا هستن) داره ماشینشو میشوره. میام الکی آب میخورم و باز میشینم پای کامپیوتر. چاره ای نیست، یه قسمت از “پریزون برک” رو نگاه میکنم و همزمان نخ دندون میکشم. ۴۵ دقیقه میگذره. پا میشم میرم تو پذیرایی، از پنجره حیاط خونه روبرویی رو نگاه میکنم، یکی از دختراش (که نمیدونم چندتا هستن) داره حیاطو میشوره. برمیگردم از یخچال آب میخورم و میام میافتم رو تختم، “زوربا” رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن. حالمو بهتر میکنه، زوربا رو آدم دلش میخواد هی بگیره ماچ کنه از بس حرفای خوب میزنه. بعدش که خسته میشم کتابو میبندم و شروع میکنم به دست کشیدن روش. به خودم میگم این یه گنجینه ست، ترجمه محمد قاضی چاپ اول، به به، به به.
میرم ناهار میخورم و دوباره برمیگردم سر کامپیوتر. نه، راه نداره، یه قسمت دیگه پریزون برک نگاه میکنم (باید بگم که نخ دندون میکشم یا نه؟). بعد پامیشم تو اتاق چس متریم یه کم راه میرم و این دفعه آدمای جدید دارم واسه فحش دادن، مثل مایکل اسکوفیلد و تی بگ و ماهونه! اینا رو هم تو ضیافت فحشهام میشونم کنار جنتی و محصولی و مصباح و خواهر و مادر احمدینژاد. باز خسته میشم. یه کم کشمیر و تام ویتس و این آهنگه که هزار نفر خوندن رو گوش میدم،آهان، اسمش اینه: ” House of the rising sun”. اینی که من گوش میدم رو Animal خونده. آدمو یه جوری میکنه. هی دلم میخواد برم نیو اورلئان. بعدش یکم زدبازی و آبجیز گوش میدم، حالمو عوض نمیکنن. میشینم تخته بازی میکنم و ۱۲۷ گوش می دم. نمیدونم چرا هرچی تو تخته میخوره به تورم انگلیسیه. بعد با خودم فکر میکنم که این یارو داره پیش خودش میگه: “دارن تو خیابونا مردمشو میکشن و میزنن، بعد این [...]خل نشسته داره با من تخته بازی میکنه”. تاس آخره و اون باید یه جفت شیش بیاره، منم نباید یک بیارم. من تاس میندازم، دو و یک میاد. یه مهره باقی میمونه. اون میندازه جفت شیش میاره. به این یارو هم فحش میدم و میبندم بازی رو. نه، ۱۲۷ هم حال نمی ده. Cold water گوش میدم و هی بالا پایین میرم تو اتاق و بلند بلند باهاش میخونم. مادرم درو باز میکنه و چپ چپ نگاه می کنه. هدفون میزارم. کاش میشد یه چیزی مثل هدفون بزاریم که بقیه صدامونو نشنون. آخه مگه میشه Cold water گوش کنی و ساکت بمونی؟!
ایمیلمو واسه هزارمین بار باز میکنم، خبری نیست جز اینکه باز اطلاعیه فلان سمینار اومده واسم که ماه آینده تو تگزاس برگزار میشه. این احمقا نمیدونن که من فوق فوقش حس داشته باشم از اتاقم بیام بیرون و حیاط خونه روبرویی رو نگاه کنم. ئه! یکی دیگه از پسراش داره یه ماشین دیگشونو میشوره. آب میخورم و میام تو اتاق. زوربا میخونم. دست میکشم روش. چاپ اول. محمد قاضی. به به. “این زندگی خیلی قحبه ست ارباب!”. پریزون برک میبینم. سارا رو هم کشتن. مایکل نمیدونه. من که میدونم. I woke up this morning with the cold water, cold water, cold water. “آقای شجریان! تو نه تنها ام کلثوم ایران نیستی، از ساسی مانکن هم کمتری”. “بعد از بازشماری آرا در چالوس پنج رای به آرای احمدینژاد اضافه و شش رای از ميرحسين موسوی كم شد”. “احمدینژاد: انتخابات اخیر، آرزوی شهیدان هفتم تیر”. “شهاب حسينی شهيد بابايی شد”. “اگر دوزخی وجود داشته باشد من به دوزخ خواهم رفت و علت آن همان خواهد بود که گفتم، نه به دلیل اینکه دزدی کردم، یا آدم کشته یا با زنهای مردم خوابیدهام. نه! نه! همه اینها هیچ است و خدای مهربان این گناهان را میبخشاید. ولی به دوزخ خواهم رفت چون آن شب در سالونیک، زنی در بستر خود منتظر من بوده و من نرفتهام…”. “درخواست احمدینژاد برای معرفی قاتل ندا”. “۸ ميليون نفر در كشور مواد مخدر مصرف میكنند”. ” این زندگی خیلی قحبه ست ارباب!”…
.
آخ داشتم یادم میرفت. منوی پیشنهادی رو میگم. آخه میدونید چیه؟ من اصلاح طلبی هستم که در عین حال به اصول هم بازگشت میکنه. آره.
خواندنی با یک پیام ویژه: اول پیام” آقای مسعود بهنود! من هم شما رو خیلی دوست دارم هم بهتون حسودیم میشه. انقدر که آرومید. انقدر که همیشه لبخند میزنید. انقدر که انگار هزار سالتونه و جوری رفتار میکنید که انگار آخر همهی این اتفاقات عین روز براتون روشنه، حسودیم میشه از بس که تاریخ بلدید، از بس که حاضرجوابید، از بس که مسعود بهنودید. خلاصه اگه این وبلاگ شما نبود من نمی دونستم چیکار میکردم این روزا”. حالا اینو که از وبلاگ مسعود بهنود برداشتم بخونید، شاید یه چیزی شد: دیگه اون آق منصور نبود
شنیدنی: یه چیزی الان دارم گوش می دم که عمرا عمرا عمرا هیشکی حتا به مخیله ش نمیرسه که چیه. زکی، بزارمش اینجا؟! هرگز. جاش این دفعه من یه چیزی میخوام که شما (دقیقا کیا؟!) بدید به من. رعنا فرحان یه آهنگ واسه اتفاقات اخیر خونده، هرچی گشتم پیدا کردم. کسی نداره؟ (دوباره میپرسم، دقیقا کی؟)
دیدنی: رجوع شود به نزدیکترین آینه.
مورد عنایت قرار دادنی: از بین خواهر و مادر غلامحسین الهام و خانم والده، یک عدد لباس شخصی، “یه سر و دوگوش”! و این دنیا، بر حسب سلیقه خودتان یکی را انتخاب کنید.
رفتنی: مواردی که در دسترس بود بدین شرح است، به: بیابون، هرجا که اینجا نیست، راه بی برگشت، سوراخ موش، مناطق سرسبز اطراف رستوران دشت بهشت، رحمت ایزدی، گا.
.
نکته پایانی: نمی تونم قول بدم که تا پنج دقیقه دیگه این نوشته همینجا باشه.