بایگانیِ می, 2009

سور بز یا “خواستن یا نخواستن، مساله این است”

می 29, 2009

این نوشته در حمایت از هیچکس نیست.

مشکل از آنجایی شروع شد که در بهمن ۵۷ مردم به این نتیجه رسیدند که “ما این حکومت را نمی‌خواهیم”. چه خوشتان بیاید یا نه، این خواست واقعی مردم بود. دقیقا به همین شکل و بی هیچ کم و کاستی. و این همان آغاز بدبختی بود. ایراد قضیه نخواستن “آن حکومت” نبود، مشکل اصلی بر می‌گشت به نفس “نخواستن”. ما می‌دانستیم که چه “نمی‌خواهیم”، اما نمی‌دانستیم که چه چیزی را “می‌خواهیم”. رفراندوم دوازده فروردین ۵۸ یکی از زیرکانه‌ترین سوال های تاریخ سیاسی ایران بود، و سو استفاده ‌ای بود از همین “نخواستن”. به نظر من ۹۸.۵ درصد مردم در آن تاریخ “آری” نگفتند، بلکه ابن تنها یک “نه”‌ بزرگ بود به حکوت سابق. اما آلترناتیو دیگری وجود نداشت: جمهوری اسلامی، آری یا نه؟ به همین سادگی ما برای “نخواستن” مان به خواست چیزی رای دادیم که نمی دانستیم. حال پس از سی سال فکر می‌کنید چند درصد از آن ۹۸.۵ درصد از کرده‌ی خود پشیمان نیستند؟ اما صورت غم‌انگیز قضیه جای دیگری‌ست. فرض (محال) کنید دوباره رفراندومی برگزار شود و سوال آن اینگونه باشد: “حکومت ایکس، آری با نه؟” تصور می‌کنید نتیجه تفاوت چندانی با سی سال قبل داشته باشد (از نظر مفهوم جواب ها نه آمار عددی). ما کماکان بر همان عقیده هستیم که “نمی‌خواهیم”. اما هیچکس نمی داند که واقعا آن روش (شخص، تفکر و …) درست کدام است؟

چهار سال پیش مردم ما نخواستند که رفسنجانی رییس‌جمهور شود و احمدی‌نژاد رای آورد. برخلاف همه من معتقدم که احمدی‌نژاد را مردم رییس‌جمهور کردند نه تقلب و نه چیز دیگری. اگر جای احمدی‌نژاد، ناصر حجازی هم قرار داشت، به او رای می‌دادند تا انتقام خود را از رفسنجانی بگیرند. اکنون بعد از چهار سال فهمیدند که اشتباه کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که “احمدی‌نژاد” را نمی‌خواهند و او “باید برود”. همه‌ی مخالفان احمدی‌نژاد اعتقاد دارند که “هرکس”‌ بیاید بهتر از احمدی‌نژاد خواهد بود. خیلی از ما تنها دلیلمان برای رای دادن به کاندید مورد نظرمان، رفتن احمدی‌نژاد است. “احمدی‌نژاد بره فقط، راحت بشیم”. همیشه مثل خرچنگ عقب عقب راه می‌رویم. حتی افق دیدمان هم به گذشته خیلی کوتاه است، شاید حافظه‌ی تاریخی ما در حد چند هفته باشد و بس. احمدی‌نژاد باید برود، درست، اصلا نباید می‌آمد چهار سال پیش. آیا مردم ما این سوال را از خودشان پرسیده‌اند که چرا چهار سال پیش به او رای داده‌اند؟ حالا چرا نمی‌خواهند رای بدهند؟

خیلی از ما حتی تصوراتمان از شرایط سیاسی و اجتماعی غیرواقعی‌ست. ظرفیت انتخابات را در نظر نمی‌گیریم. تصور می‌کنیم حالا که برای بیست روز “ملت عزیز و گرامی” شده‌ایم دیگر همه چیز تمام است. نمی‌خواهیم قبول کنیم که کاندیداهای تایید صلاحیت شده از داخل همین حکومت بیرون آمده‌اند، همگی به نوعی در گذشته یکی از ارکان اصلی این نظام بوده‌اند. اشتباه ما این است که تصور می‌کنیم هرکس که شرایط موجود را نقد می‌کند، مخالف نظام است. نمی‌دانیم یا خودمان را به ندانستن می‌زنیم که این افراد اپوزیسیون نیستند و نمی‌توانند خارج از محدوده ی نظام حرکت کنند، باور کنید که این چهار نفر هم یکی از “اینا” هستند و نه می‌توانند و نه می‌خواهند که نظام موجود عوض شود. اما ما این چیزها حالیمان نیست، ما توقع داریم که یک نفر بیاید و همه‌ چیز را عوض کند و جلوی نظام بایستد. من بعضی مواقع تصور می‌کنم که واقعا جامعه‌ی ما ظرفیت دمکراسی ندارد، تا وقتی همه منتظر یک “قهرمان”‌هستند که نجاتشان بدهد، به چیزی جز دیکتاتوری (که فرم مقلوب همان قهرمان پروری است) نخواهیم رسید. روشی که ما سی سال است داریم ادامه می دهیم، روش آزمون و خطایی‌ست که در آن خطاهای سابق کاملا کنار گذاشته  و فراموش می‌شوند.

نمی‌خواهیم از پراکنده گویی‌هایم نتیجه‌گیری بکنم، چون نتیجه‌ای ندارد. قرار نیست نظریه صادر کنم یا نسخه بپیچم که چه کار بکنید. اصلا کاری هم به این انتخابات ندارم، کم کم دارد حالم از همه‌شان به هم می‌خورد. اما کابوس این روزهای من شده روز ۲۴ خرداد. وقتی خبرنگار حاضر در کمیته‌ی انتخابات دارد آخرین نتیج شمارش آرا را اعلام می‌کند، و چهره‌ی‌ کریه احمدی‌نژاد گوشه‌ی تصویر نقش می‌بندد در حالیکه دارد به من لبخند می‌زند. مطمئنم نمی‌توانم این صحنه را تحمل کنم. دقیقا از فردای انتخابات چهار سال دارم تا سی سالگی. چهار سال مهم زندگیم را چگونه خواهم گذراند. اگر مثل چهار سال گذشته هر روز صبح را با فحش دادن به زمین و زمان آغاز کنم و آخر شب هم همینطور… نه من یکی که دیگر تحمل این شرایط را ندارم.

ظهور و سقوط یک دن ژوان

می 21, 2009

بعضی وقتها که برای دیدن دوستم به دانشکده کشاورزی می‌رفتم، می‌دیدمش: برق می‌خواند، اما همیشه توی دانشکده‌های دیگر می‌پلکید. ترم دوم دیگر همه بهنام را می‌شناختند، مخصوصا دخترها. چون اگر- به فرض محال – به یک دختر  پیشنهاد دوستی نداده بود، مطمئنا یکی از اطرافیان آن دختر چنین تجربه‌ای داشتند. تقریبا هر دفعه که مشغول صحبت کردن با دوستانم در دانشکده‌های دیگر بودم، ناگهان کسی از پشت با تنه به من می‌کوبید و با خنده می‌گفت: ” خبرایی شده؟ اینجاها می‌آی”. منم مجبور بودم هر دفعه برای رفع اتهام وارد شدن به حوزه‌های استحفاظیش توضیح بدم.

تابستان سال اول تمام شده بود و دیگر دانشگاه برای ما سال دومی‌ها غریبه نبود. یکی از دوستان قدیمیم با بهنام هم‌اتاق شده بود. اما نکته‌ی قابل توجه این بود که بهنام قصه‌ی‌ما دیگر شباهتی به قبل از تعطیلات نداشت.  البته از نظر فیزیکی. نمی دانم در این سه ماه چه کرده بود با خودش که به جرات می‌شد گفت پهنایش دو برابر شده. وقتی حرکت می‌کرد، کل بدنش حول محور z می‌چرخید و خلاصه بدنی ساخته بود که آدم ناچار می‌شد به تستسترون‌ها و کراتین‌هایش احسنت بفرستد. اتاق چهار نفره‌شان واقعا پدیده‌ای بود. در آن دوران رخوتناک جاهلیت، برای من تفرجگاهی همیشگی بود. گوشه‌ی اتاق روی دیوار، تکه‌ای داشتند که هنوز دو ماه از سال جدید نگذشته بود کلی تاریخ و اسم رویش نوشته بودند. رسمشان بر این بود که هر دفعه به کسی پیشنهاد دوستی ‌دادند و طرف قبول نمی‌کرد (یا به قول خودشان […] می‌خوردند)، تاریخ آن روز و اسم شخص مربوطه را روی دیوار بنویسند. از افتخارات بهنام این بود که جلوی یک تاریخ اسم سه نفر را نوشته بود. هر دفعه که به اتاقشان می‌رفتم بهنام ماجرای جدیدی برای تعریف کردن داشت. از شرط‌بندی‌هایش برای صحبت کردن با دختر‌های زشت و چادری گرفته تا فعالیت‌های س.ک.س.ی پر آب و تابش.

ترم چهارم بود و در آن شهر سردسیری، بهار بهترین زمان بود برای تورهای یک روزه. قاعدتا طلایه‌دار این برنامه ها چه کسی می‌توانست باشد غیر از دن ژوان حجیم ما! او که دیگر برای خودش شعباتی در سایر دانشگاه‌های شهر هم زده بود، گروه پر و پیمانی از دانشجویان دانشگاه ما و دانشگاه آزاد جمع کرده بود. هر دو هفته یک بار، صبح جمعه، جلوی یکی از آژانس های مسافرتی شهر، سی-چهل تا دختر و پسر به هم می‌لولیدند و یک نفر بود که چون نخ تسبیح این مهره‌های رنگارنگ را به هم متصل می‌کرد. وقتی اتوبوس از شهر بیرون می‌رفت، دیگر هیچ شباهتی به اتوبوس نداشت، شاید می‌شد گفت بیشتر کازینو بود یا نایت کلاب، شاید هم کاباره! (نه، هنوز احمدی‌نژاد رییس جمهور نشده بود، آنطور نگاه نکنید) وقتی به آبشار، غار، منطقه‌ی تاریخی و یا هر جای دیگر می‌رسیدیم، چهره‌ی مردمان آنجا واقعا دیدنی بود.

سال سوم بود. آن اکیپ کذایی سال قبل دیگر برای خودش به گروه‌های دو نفره‌ای تبدیل شده بود که به زعم خودشان به مسائل جدی‌تری فکر می‌کردند. اما بهنام قصه‌ی ما دست بردار نبود. حتی از آخرین مکان‌هایی که در آنجاها ناشناس مانده بود هم نمی‌گذشت. اما خب آرام آرام تعداد ترم های پشت سر گذاشته شده‌اش داشت از تعداد واحدهای پاس‌ شده‌ جلو می‌زد. ترم شش دیگر آن شور گذشته را نداشت و مجبور شد حذف ترم کند. آن  دو متر پهنای بالاتنه‌اش هم مقایری تنزل کرده بود به نواحی میانی بدنش. دن ژوان ما به حاشیه رفته بود. خودش اعتقاد داشت: “همه جا دیگه تابلو شدم، آمارم پیش همه لاش.ی شده، اینجا دیگه فایده نداره”.

سال آخر را مهمان گرفت و آمد تهران. بعد از آن نمی‌دانم چه کار کرد و در دانشگاه جدید چه بر او و هم‌دانشگاهی‌هایش گذشت، اما همین چند روز پیش بود که دیدم در فیس بوک اد م کرده، عکس پروفایلش تصویری بود از خودش با کراوات و کت شلوار و دختری که او را بغل کرده. بهنام ما متاهل شده.

منوی پیشنهادی

- شنیدنی، دیدنی: ویدئوی آهنگ coming around از گروه مستطاب ۱۲۷ از آلبوم اول گروه. لینک ویدئو. لینک متن آهنگ.

- خواندنی: شعر “شکوه ستوه” از نصرت رحمانی از کتاب “میعاد در لجن”:

شب شکوه ستوه
شب سکوت و سکون
شب من است ، شب من
در این لزج شب چرک
اسارت آسان نیست
حقارت … آه

متن کامل شعر را اینجا بخوانید.

ای رستخیز ناگهان!

می 8, 2009

۱- قصه‌ی امروز ما، پپه: قهرمان قصه‌ی‌ امروز ما به همه‌ی آدمایی که ادعا می‌کنن تو راه موندن و پول می‌خوان واسه اینکه برن خونشون، کمک می‌کنه. نمی‌تونه تو چشم بچه‌هایی که فال می‌فروشن نگاه کنه چون آخرش مجبور می‌شه ازشون بخره. همیشه حرف فیلم فروش کنار خیابون رو در مورد پرده‌ای نبودن فیلماش باور می‌کنه. قهرمان خوشحال ما یه دوست صمیمی داره. پسر! فقط یه چی بگم، تو باید به خاطر اینکه با همچین کسی ۱۷-۱۸ ساله که دوسته بهش مدال بدی، همچین آدمیه قهرمان قصه ما. آره، از دوستش می‌گفتم، فرض کن طرف رو واسه nامین بار با خودش می‌بره جاهایی که اصلا در حد و اندازه‌ی باسنش نیستن و بعدش طبق معمول مجبوره اظهار فضل‌های دوزاری دوستشو بشنوه و حتی طرف به روش نیاره که فلانی اون شب کلی پیاده شده و یه کلمه‌ای به اسم “دنگ” وجود داره. این داستان هر دفعه‌شونه. هر بار، وقتی گوشیشو می‌ده به دوستش که خودش بره دستشویی، بعد میاد می‌بینه که گوشیش زیر و رو شده. کلا دوستش تنها جاییکه انگشت جستجوگرش رو فرو نکرده، – تو بگیر- “گوش” عمه‌ی گرامی قهرمان قصه ماست، اونوقت قهرمان قصه‌ی ما به جای اینکه با کله بره تو دماغ دوستش، بهش لبخند می‌زنه. در تمام اوقاتی که با دوستش دارن لحظات شیرین جوانی خود را به چرخ زدن در خیابون‌های تهران می‌گذرانند، دوستش مشغول تعریف کردن از خودش و میزان خفنیش در کلیه‌ی کارهای عالم و خاطرات شگفت‌انگیزش (به زعم خودش) است و دریغ از یک بار، حتی یک بار که قهرمان قصه‌ی ما اقدام کنه برای گرفتن حال دوستش.. نمی دونم چرا یاد یکی از آهنگای گوگوش افتادم که اولش میگه: اون كه هر چی ابر دنياس / خونه داره تو چشاش/ اون كه ناچاره بخنده/ اما گريه ست خنده هاش/ اون كه تو شهرش غريبه با يه عالم آشنا/ هيچ كدوم باور نكردند غربت تلخ صداش… بقیه‌ش چی بود؟ بیخیال قصه‌ی امروزمون شدم، برو آیتم بعدی.

۲- تو فرض کن واسه اولین بار برای یه مجله مطلب نوشتی. بعد وقتی چاپ میشه، میری می‌بینی واسه یه اشتباه ویرایشی اسمت افتاده روی متن و اصلا معلوم نیست. در اینگونه موارد چی میشه گفت؟ خارجیا می‌گن :”شت، سیشیم به این شانس”. ما یه چی دیگه می‌گیم، اینجا جاش نیست.

۳- بیست و دوم خرداد هیچ خبری نیست، شما خودتونو نگران نکنید. ممکنه مسجدها و مدرسه‌ها یه کم شلوغ بشن، همین. فرض کن جلسه‌ی اولیا و مربیانه. فقط ممکنه سال بعد از خودتون بپرسید که مگه ریاست جمهوری چهار سال نبود؟ پس چرا این یکی انقدر طول کشید؟ هرچند می دونم فرقی واسه شما نمی کنه. شما که … آقا!‌ خانوم! تو برو سیب زمینیتو بخور، با این چیزا چیکار داری؟‌هان؟

۴- اما منوی پیشنهادی امروز. می‌دونم که دارید از هیجان می ترکید، پس سریع می‌رم سراغش:

-          شنیدنی: گوش کنید، وصف حال خودمه، بی کم و کاست: آهنگ سالواتوره از آلبوم خال پانک ۱۲۷. اینم لینک دانلود (اینا رو خودم آپلود می‌کنما، خواستم منت بزارم سرتون، همین)

-          دیدنی: دریا دادور، خواننده‌ی سوپرانو (خودمم نمی‌دونم چیه)، واقعا دیدنیه. من می دونم، حسرت دیدن اجرای زنده‌ی امثال دریا رو باید به گور ببرم. من می دونم. ببینید خودتون

-          اینم بخونید. از من به شما نصیحت. حالا خود دانید

۵- توجه کردید چه تیتر بی‌ربطی داره این پست!