این نوشته در حمایت از هیچکس نیست.
مشکل از آنجایی شروع شد که در بهمن ۵۷ مردم به این نتیجه رسیدند که “ما این حکومت را نمیخواهیم”. چه خوشتان بیاید یا نه، این خواست واقعی مردم بود. دقیقا به همین شکل و بی هیچ کم و کاستی. و این همان آغاز بدبختی بود. ایراد قضیه نخواستن “آن حکومت” نبود، مشکل اصلی بر میگشت به نفس “نخواستن”. ما میدانستیم که چه “نمیخواهیم”، اما نمیدانستیم که چه چیزی را “میخواهیم”. رفراندوم دوازده فروردین ۵۸ یکی از زیرکانهترین سوال های تاریخ سیاسی ایران بود، و سو استفاده ای بود از همین “نخواستن”. به نظر من ۹۸.۵ درصد مردم در آن تاریخ “آری” نگفتند، بلکه ابن تنها یک “نه” بزرگ بود به حکوت سابق. اما آلترناتیو دیگری وجود نداشت: جمهوری اسلامی، آری یا نه؟ به همین سادگی ما برای “نخواستن” مان به خواست چیزی رای دادیم که نمی دانستیم. حال پس از سی سال فکر میکنید چند درصد از آن ۹۸.۵ درصد از کردهی خود پشیمان نیستند؟ اما صورت غمانگیز قضیه جای دیگریست. فرض (محال) کنید دوباره رفراندومی برگزار شود و سوال آن اینگونه باشد: “حکومت ایکس، آری با نه؟” تصور میکنید نتیجه تفاوت چندانی با سی سال قبل داشته باشد (از نظر مفهوم جواب ها نه آمار عددی). ما کماکان بر همان عقیده هستیم که “نمیخواهیم”. اما هیچکس نمی داند که واقعا آن روش (شخص، تفکر و …) درست کدام است؟
چهار سال پیش مردم ما نخواستند که رفسنجانی رییسجمهور شود و احمدینژاد رای آورد. برخلاف همه من معتقدم که احمدینژاد را مردم رییسجمهور کردند نه تقلب و نه چیز دیگری. اگر جای احمدینژاد، ناصر حجازی هم قرار داشت، به او رای میدادند تا انتقام خود را از رفسنجانی بگیرند. اکنون بعد از چهار سال فهمیدند که اشتباه کردهاند و به این نتیجه رسیدهاند که “احمدینژاد” را نمیخواهند و او “باید برود”. همهی مخالفان احمدینژاد اعتقاد دارند که “هرکس” بیاید بهتر از احمدینژاد خواهد بود. خیلی از ما تنها دلیلمان برای رای دادن به کاندید مورد نظرمان، رفتن احمدینژاد است. “احمدینژاد بره فقط، راحت بشیم”. همیشه مثل خرچنگ عقب عقب راه میرویم. حتی افق دیدمان هم به گذشته خیلی کوتاه است، شاید حافظهی تاریخی ما در حد چند هفته باشد و بس. احمدینژاد باید برود، درست، اصلا نباید میآمد چهار سال پیش. آیا مردم ما این سوال را از خودشان پرسیدهاند که چرا چهار سال پیش به او رای دادهاند؟ حالا چرا نمیخواهند رای بدهند؟
خیلی از ما حتی تصوراتمان از شرایط سیاسی و اجتماعی غیرواقعیست. ظرفیت انتخابات را در نظر نمیگیریم. تصور میکنیم حالا که برای بیست روز “ملت عزیز و گرامی” شدهایم دیگر همه چیز تمام است. نمیخواهیم قبول کنیم که کاندیداهای تایید صلاحیت شده از داخل همین حکومت بیرون آمدهاند، همگی به نوعی در گذشته یکی از ارکان اصلی این نظام بودهاند. اشتباه ما این است که تصور میکنیم هرکس که شرایط موجود را نقد میکند، مخالف نظام است. نمیدانیم یا خودمان را به ندانستن میزنیم که این افراد اپوزیسیون نیستند و نمیتوانند خارج از محدوده ی نظام حرکت کنند، باور کنید که این چهار نفر هم یکی از “اینا” هستند و نه میتوانند و نه میخواهند که نظام موجود عوض شود. اما ما این چیزها حالیمان نیست، ما توقع داریم که یک نفر بیاید و همه چیز را عوض کند و جلوی نظام بایستد. من بعضی مواقع تصور میکنم که واقعا جامعهی ما ظرفیت دمکراسی ندارد، تا وقتی همه منتظر یک “قهرمان”هستند که نجاتشان بدهد، به چیزی جز دیکتاتوری (که فرم مقلوب همان قهرمان پروری است) نخواهیم رسید. روشی که ما سی سال است داریم ادامه می دهیم، روش آزمون و خطاییست که در آن خطاهای سابق کاملا کنار گذاشته و فراموش میشوند.
نمیخواهیم از پراکنده گوییهایم نتیجهگیری بکنم، چون نتیجهای ندارد. قرار نیست نظریه صادر کنم یا نسخه بپیچم که چه کار بکنید. اصلا کاری هم به این انتخابات ندارم، کم کم دارد حالم از همهشان به هم میخورد. اما کابوس این روزهای من شده روز ۲۴ خرداد. وقتی خبرنگار حاضر در کمیتهی انتخابات دارد آخرین نتیج شمارش آرا را اعلام میکند، و چهرهی کریه احمدینژاد گوشهی تصویر نقش میبندد در حالیکه دارد به من لبخند میزند. مطمئنم نمیتوانم این صحنه را تحمل کنم. دقیقا از فردای انتخابات چهار سال دارم تا سی سالگی. چهار سال مهم زندگیم را چگونه خواهم گذراند. اگر مثل چهار سال گذشته هر روز صبح را با فحش دادن به زمین و زمان آغاز کنم و آخر شب هم همینطور… نه من یکی که دیگر تحمل این شرایط را ندارم.