۱- گوسفند: پستانداری پشمالو، حیوانی اهلی که از گوشت آن در ویترین قصابیها استفاده میشود. موجودی اجتماعی که بسیار رام و حرف گوش کن و سربه زیر است. حیوانی دموکرات که بدون حرف و حدیث دنبالهروی کسی میشود که نمیداند کیست. از معروفترین آنها میتوان به Shaun The Sheep، حبهی انگور، گوسفندی که جای اسماعیل کشته شد، نام برد. در مناطق جغرافیاییای مانند نواحیای از خاورمیانه به وفور یافت میشود. از خصوصیات بارز آن جنباندن زیاد فک و دهان، دنبههای بزرگ، مغزهای کوچک و زبان های دراز است. علاقهی زیادی به فیلم، خنده، “ده”، “نمک”، جابجا کردن رکوردها، کلا چیزهای سبز رنگ از جمله کاغذهای سبز دارند. از جنبهی تاریخی، موجوداتی تاثیر گذار هستند: مثلا در یکی از روزهایی که هنوز قدیم بود و قرار بود دیگر “قدیما” نباشد، ۹۸/۵ درصد از جمعیت زیادی از گوسفندها توانستند یک سری برگههای سبز مخصوصی را بجوند و بعد برای خود دست و هورا بکشند. کلا علاقهی وافری به دست زدن، سینه زدن، گریه کردن، هورا کشیدن، اواز خواند دسته جمعی و خندیدنهای متوالی دارند. این موجودات با مزه در صفهایی طولانی میایستند تا وارد سالنی شوند و شخصی که قبلا چماق دستش میگرفته ولی الان بافرهنگ شده بیاید به آنها مقادیر زیاده بد و بیراه و توهینِ محترمانه بدهد و با آنها شوخی انگشتی کند و برود بعد این موجودات دوست داشتنی برای آن شخص دست بزنند و با هم آوازی در مورد مرز و گهر و خاک و سرچشمه و هنر بخوانند و بعد بروند به دوستانشان توصیه کنند تا مبادا این برنامهی جالب را از دست بدهند و از این فحشها و توهین های زیبا بینصیب بمانند.
۲- وارد که شدم همه دست میزدند و خوشحال بودند. به ما خبر داده بودند که روزهای قبل از ما، هیچکس اصلا نمیرفته اونجا، خلوت، خالی خالی بود همیشه. اما اونروز از صبح ملت اومده بودند که ما رو ببینند. نمی دونید چه خبر بود، همه پرچم ایران دستشون بود و ما رو تشویق میکردند. اون پایین هم یه سری آدم با لباس سبز و سفید داشتند برنامه اجرا میکردند واسه من. منم هی مجبور میشدم پاشم دست تکون بدم واسشون. آقا نمی دونی، چشم دشمن از حدقه زده بود بیرون. فقط ببینید که چه عداوت و دشمنیای با ما دارند، فقط من یه نمونه کوچیکشو براتون بگم: از روزهای قبل هی تو رسانه ها و روزنامه هاشون که -خب میدونید همشون واسه صهیونیستهاست- میگفتند که قراره یه برنامه هایی اجرا بشه اونروز که یعنی چی؟! هه هه هه هه، یعنی مردم که اونروز میخوان بیان منو ببینند در اصل دارن می رن اون برنامه رو ببینند. میبینید اینا چقدر میترسن از ما، چقدر وحشت دارن از اینکه مردم بیان و از ما حمایت کنن. بله خلاصه من هی میخواستم سخنرانی کنم واسشون اما هر دفعه پا میشدم، مهندس دستمو میگرفت میگفت بشین. خیلی استقبال شد، حالا بگید به یک سری از روزنامهها که بیان اینو تحلیل کنن ببینیم این استقبال پرشور چه معنیای میتونه داشته باشه. فقط نمیدونم چرا مردم یکم از داییِ یه آقایی شاکی بودند که البته من سپردم پیگیری بشه و یک گروه دارن شبانه روز روی این مسئله کار کارشناسی میکنن که انشاالله در برنامهی چهارسالهی بعدی اینگونه مشکلات جزیی هم حل میشه، البته اگه مافیای استادیومهای ورزشی که من یه روزی معرفیشون خواهم کرد، کارشکنی نکنند.
۳- این آسمون هم ما رو کلا “چیز” فرض کردهها
۴- سالها بعد / چون قبری بازش میکنند / مردی / خودکارش / دستش / دلش / در لای یک پرانتز غمگین گیر کرده است.
۵- بفرمایید! تا نپلاسیده بخونیدش دیگه.