بایگانیِ مارس, 2009

گوسفندها برای که بع بع می‌کنند؟

مارس 31, 2009

۱- گوسفند: پستان‌داری پشمالو، حیوانی اهلی که از گوشت آن در ویترین قصابی‌ها استفاده می‌شود. موجودی اجتماعی که بسیار رام و حرف گوش کن و سربه زیر است. حیوانی دموکرات که بدون حرف و حدیث دنباله‌روی کسی می‌شود که نمی‌داند کیست. از معروف‌ترین آنها می‌توان به Shaun The Sheep، حبه‌ی انگور، گوسفندی که جای اسماعیل کشته شد،‌ نام برد. در مناطق جغرافیایی‌‌ای مانند نواحی‌ای از خاورمیانه به وفور یافت می‌شود. از خصوصیات بارز آن جنباندن زیاد فک و دهان، دنبه‌های بزرگ، مغزهای کوچک و زبان های دراز است. علاقه‌ی زیادی به فیلم، خنده، “ده”، “نمک”، جابجا کردن رکوردها، کلا چیزهای سبز رنگ از جمله کاغذهای سبز‌ دارند. از جنبه‌ی تاریخی، موجوداتی تاثیر گذار هستند: مثلا در یکی از روزهایی که هنوز قدیم بود و قرار بود دیگر “قدیما” نباشد، ۹۸/۵ درصد از جمعیت زیادی از گوسفندها توانستند یک سری برگه‌های سبز مخصوصی را بجوند و بعد برای خود دست و هورا بکشند. کلا علاقه‌ی وافری به دست زدن، سینه زدن، گریه کردن، هورا کشیدن، اواز خواند دسته جمعی و خندیدن‌های متوالی دارند. این موجودات با مزه در صف‌هایی طولانی می‌ایستند تا وارد سالنی شوند و شخصی که قبلا چماق دستش می‌گرفته ولی الان بافرهنگ شده بیاید به آنها مقادیر زیاده بد و بیراه و توهینِ محترمانه بدهد و با آنها شوخی انگشتی کند و برود بعد این موجودات دوست داشتنی برای آن شخص دست بزنند و با هم آوازی در مورد مرز و گهر و خاک و سرچشمه و هنر بخوانند و بعد بروند به دوستانشان توصیه کنند تا مبادا این برنامه‌ی جالب را از دست بدهند و از این فحش‌ها و توهین های زیبا بی‌نصیب بمانند.

۲- وارد که شدم همه دست می‌زدند و خوشحال بودند. به ما خبر داده بودند که روزهای قبل از ما، هیچکس اصلا نمی‌رفته اونجا، خلوت، خالی خالی بود همیشه. اما اونروز از صبح ملت اومده بودند که ما رو ببینند. نمی دونید چه خبر بود، همه پرچم ایران دستشون بود و ما رو تشویق می‌کردند. اون پایین هم یه سری آدم با لباس سبز و سفید داشتند برنامه اجرا می‌کردند واسه من. منم هی مجبور می‌شدم پاشم دست تکون بدم واسشون. آقا نمی دونی، چشم دشمن از حدقه زده بود بیرون. فقط ببینید که چه عداوت و دشمنی‌ای با ما دارند، فقط من یه نمونه کوچیکشو براتون بگم: از روزهای قبل هی تو رسانه ها و روزنامه هاشون که -خب می‌دونید همشون واسه صهیونیست‌هاست- می‌گفتند که قراره یه برنامه هایی اجرا بشه اونروز که یعنی چی؟! هه هه هه هه، یعنی مردم که اونروز می‌خوان بیان منو ببینند در اصل دارن می رن اون برنامه رو ببینند. می‌بینید اینا چقدر می‌ترسن از ما، چقدر وحشت دارن از اینکه مردم بیان و از ما حمایت کنن. بله خلاصه من هی می‌خواستم سخنرانی‌ کنم واسشون اما هر دفعه پا می‌شدم، مهندس دستمو می‌گرفت می‌گفت بشین. خیلی استقبال شد، حالا بگید به یک سری از روزنامه‌ها که بیان اینو تحلیل کنن ببینیم این استقبال پرشور چه معنی‌ای می‌تونه داشته باشه. فقط نمی‌دونم چرا مردم یکم از دایی‌‌ِ یه آقایی شاکی بودند که البته من سپردم پیگیری بشه و یک گروه دارن شبانه روز روی این مسئله کار کارشناسی می‌کنن که ان‌شاالله در برنامه‌ی چهارساله‌ی بعدی اینگونه مشکلات جزیی هم حل می‌شه، البته اگه مافیای استادیوم‌های ورزشی که من یه روزی معرفیشون خواهم کرد، کارشکنی نکنند.

۳- این آسمون هم ما رو کلا “چیز” فرض کرده‌ها

۴- سال‌ها بعد / چون قبری بازش می‌کنند / مردی / خودکارش / دستش / دلش / در لای یک پرانتز غمگین گیر کرده است.

۵- بفرمایید! تا نپلاسیده بخونیدش دیگه.

محمود

مارس 8, 2009

انتهای پارکینگ ایستاده بودم و استکان‌های بقیه را پر می‌کردم. همیشه از اینجور کارها بدم می‌آمده. اگر قرار است در یک مهمانی مشروب هم باشد خب دلیلی برای مخفی بودن قضیه وجود ندارد. چون نهایتا همه می‌فهمند که این گروه گروه جوانان و پیرها و مردان و زنانی که ناگهان با هم به پارکینگ می‌روند و وقتی برمی‌گردند لپ هایشان گل انداخته، دارند چکار می‌کنند. اصولا ما برای هر کاری آن روش سخت‌تر و عجیب غریب را انتخاب می‌کنیم. من هم آن شب مسئول هماهنگی افراد و میزان مشروب موجود و در نظر گرفتن میزان ظرفیت هر شخص و از اینگونه مسائل بودم. هرچند مسئول خیلی کارهای دیگری هم بودم. از جمله، در نقش حمال در آماده‌سازی خانه برای مهمانی، آوردن دسته گل دو متری سفارش داده شده، کمک به عکاس، انتخاب موسیقی مناسب برای مهمانی  و برقراری سیستم صوتی، نگه داشتن ظرف عسل در اتاق عقد!!!، خریدهای جانبی برای موارد در نظر گرفته نشده و خیلی موارد دیگر. حالا هم که بارمن شده بودم. چه کارا!! استکان‌ها را به هم می‌زدند و می‌خوردند به سلامتی همدیگر و وقتی شاد و شنگول می‌شدند، سیگاری می‌کشیدند و به مهمانی می‌رفتند تا گروه بعدی پایین بیاید و باز همین آش و همین کاسه، البته برای من. در همین دنگ دنگ استکان ها و “سلامتی” گویان مهمان‌ها بود که از پله‌ها پایین آمد و نزدیک ما شد. شناختمش، هرچند کمی شقیقه‌هایش سفید شده بود و خطوط صورتش نشان از بالا رفتن سنش می‌داد، اما به نظر من زیاد فرقی نکرده بود با آن موقع‌ها که من ده-یازده ساله بودم و او من را تشویق به ورزش‌های رزمی می‌کرد. حتی یادم می‌آید یک بار به بابایم هم گفته بود که من را به باشگاه بفرستد و از این حرفها. در نظر من، محمود همان پسر همسایه‌ی طبقه‌ی اول خانه‌ی مادربزگم بود، فقط برعکس آن روزها که مخفیانه سیگار می‌کشید، حالا سیگار با سیگار روشن می‌کرد. سلام کرد و من هم جوابش را دادم. تعارف کردم : “بریزم؟!” تشکر کرد و خودش فهمید که نباید تعلرف من را جدی بگیرد. کاپشن خلبانی پوشیده و بود و دمپیایی به پا، لخ‌لخ کنان سمت شیشه‌ی مشروب آمد. “ویسکیه؟” با سر تایید کردم. اطراف من شلوغ شد و باز گروه دیگری اضافه شدند. من می‌دیدمش که سر صحبت را با یکی از دوستانم باز کرده و دوستم از صحبت‌هایش به نظر کلافه می‌آمد.

مدتی بود تقریبا برنامه‌ی مخفیانه‌ی مسخره‌ی ما تمام شده بود و محمود یک لحظه از حرف زدن باز نمی‌ایستاد. با خودم می‌گفتم که حالا این مقدمه‌ی طولانی برای چیست؟ و نهایتا چه حرفی می‌خواهد بزند؟ از ماشینش می‌گفت که فروخته و پولش را گذاشته تا صفر بخرد. به همین دلیل دو سه ماهیست که فعلا بیکار است. بعد شروع کرد از زنش گفتن که انتظار داشت من هم چیزهایی بدانم و من هم حرف هایش را تایید می‌کردم. معتقد بود دیگر به هیچکس نمی‌شود اعتماد کرد. زنش که فکر می‌کرده خیلی خوبست، یک روز همه‌ی وسایل خانه زا جمع کرده و رفته. اول فکر کرده دزد آمده، حتی به پلیس هم خبر می‌دهد. اما بعد متوجه می‌شود که زنش همه وسایل را جمع کرده و با خود به عنوان مهریه برده. “حتی لامپو هم از ته قیچی کرده بود ورداشته بود”.

مرا کشید پشت ستونی که انتهای پارکینگ بود. گفت روز قبل رفته شلوار خریده و چون پول کم داشته، طرف شلوار را نگه داشته که باقی پول را ببرد. “اگه داری سه تومن بده بهم، بهت برمی‌گردونم”. می‌دانستم دروغ می‌‌گوید. اما کیفم را باز کردم و سه هزار تومن دادم. وقتی کیفم را دید، گفت: “اون پونصد تومنی رو هم بدی ممنون می‌شم”. آن را هم دادم. دوست فضولم که کنار ما ایستاده بود، کنجکاوانه به صحنه نگاه می‌کرد. محمود دستش را روی شانه‌ام گذاشت و تشکر کرد. گفت جبران می‌کند و ازم خواست این قضیه را به کسی نگویم. من هم بهش اطمینان دارم که خیالش راحت باشد.

نیمه شب بود و مهمان ها با انرژی مضاعف همچنان بالا پایین می‌پریدند و جیغ می‌کشیدند. حوصله‌ی شلوغی را نداشتم و آمدم پایین تا هوایی بخورم. یادم افتاد که استکان‌ها را از پارکینگ برنداشته‌ام. به آخر پارکینگ که نزدیک شدم، دیدم کسی گوشه‌ی حیاط کز کرده و پشتش به من است. تاریک بود و من درست نمی‌دیدم که چه کسی است. توجهی نکردم و آرام رفتم سمت استکان‌ها که نزدیک جایی بود که آن شخص نشسته. متوجه من نشد. استکان‌ها را که برداشتم از صدای استکان ها ترسید و ناگهان از جایش پرید. چیزی شیشه‌ای روی زمین افتاد و کبریتی که دستش بود، افتاد روی شلوارش. گوشه‌ی شلوارش آتش گرفته بود و او با دست سعی می‌کرد خاموشش کند. نگاهی به من کرد و سرش را پایین انداخت و رفت. من نگاهش نکردم و از صدای دمپایی‌هایش فهمیدم که رفته. خم شدم و پایپی را که روی زمین افتاده بود برداشتم و گذاشتم گوشه‌ی حیاط.

گنده‌تر از دهان

مارس 7, 2009

تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم که روند دستیابی به دموکراسی امریه که از جز به کل منتقل میشه. به این معنی که دموکراسی از درون تک تک  افراد یک اجتماع باید شروع بشه و در نهایت منجر بشه به یک جامعه‌ی دموکراتیک با ساختاری مردم‌سالارانه . همیشه وقتی اینجور بحث‌ها پیش میومد من یه قیافه‌ی حق به جانب می‌گرفتم و ترجیع بند حرفامو دوباره واسه بقیه تکرار می‌کردم که : “تا وقتی ما درون خودمون یه دیکتاتور در ابعاد کوچک هستیم پس نباید انتظار داشت که حکومتی دموکراتیک داشته باشیم”. بر این باور بودم که تلاش‌ها برای اصلاح ساختار حکومتی بدون عوض شدن طرز فکر مردم کار بیهوده‌ایه. با خودم می‌گفتم فرض کنیم که جمهوری اسلامی هم عوض بشه -به هر طریقی- و تبدیل بشه به حکومت ایکس. سوال اول این بود که ما واقعا می دونیم که این “ایکس” باید چجوری باشه؟ اصلا واقعا ما می دونیم که چی می‌خواهیم یا طبق معمول فقط می‌دونیم که چی نمی‌خواهیم؟! سوال دوم این بود که به فرض که حکومتی دموکراتیک بالای سر ما بود، آیا ما ابزار لازم از هر نظر برای برقراری همچین حکومتی رو در اختیار داریم یا نه؟ آیا ما ظرفیت پذیرش همچین طرز زندگی‌ای را داریم یا نه؟ نگرانی اصلی من اینجا بود که اگر دموکراسی تو ایران شکست می‌خورد در اون شرایط فرضی، چه فاجعه ای پیش میومد؟ چند سال لازم بود تا ما دوباره برگردیم به نقطه‌ای که الان هستیم؟

همه‌ی این سوالات و بسیاری سوال‌های دیگه هی تو مغز من می‌پیچید و هیچی نبود -و نیست- که جواب منو بده. اما نمی‌دونم واقعا داشتم چیکار می‌کردم که یه سوال اساسی دیگه واسم پیش اومد.  شاید داشتم فیفا بازی می‌کردم یا اینکه داشتم یه کلیپ از “ولی”‌ می‌دیدم، یادم نیست. سوالی که واسم پیش اومد این بود: “آیا واقعا تو یه بستر غیردموکراتیک،‌ میشه به دموکراسی رسید؟ آیا تو یه جامعه با قوانین و ساختارهای دیکتاتوری، میشه از افرادش انتظار داشت که دموکراتیک عمل کنن یا حتی فکر کنن؟”. یعنی باید از جز به کل رسید یا برعکس؟ بدون فراهم بودن شرایط ساختاری دموکراسی آیا میشه دموکراسی رو تو مردم نهادینه کرد؟ حالا این واسه من شده درست شبیه قضیه‌ی رعایت کردن قوانین اجتماعی توی کشوری که اکثریت مردمش رعایت نمی‌کنن اونا رو. مثل آشغال نریختن رو زمین، یا رعایت کردن چراغ راهنمای عابر پیاده، یا رعایت کردن حق تقدم، یا با فرهنگ بودن وقت سوار شدن به مترو… و خیلی چیزای دیگه. واقعا اگه من نوعی یا یه حداقلی مثل من، اگه اینجور چیزا رو رعایت کنیم نتیجه‌ای جز ظلم کردن به خودمون داره؟ یعنی این کار ما واقعا تاثیری تو نظم اجتماعی یا حتی طرز تفکر بقیه داره؟ یا فقط یه جور دل خوشکنک برای اینه که به خودمون بقبولونیم داریم مدنیت رو تمرین می‌کنیم و اینجور خزعبلات. این دو تا چیزی که گفتم و احتمالا هیج ربطی به هم نداشت، به نظر من جوابشون یکیه. حالا جوابش چیه، من که نمی دونم.

خیلی سردرگم حرف زدم، اصلا شاید اینجا جای اینجور حرفا نباشه، چون خب جز خودم فکر نکنم کس دیگه‌ای پیدا بشه که این چرندیاتو تا ته بخونه!

سالهای بی برفی

مارس 3, 2009

زمستون مزخرفیه، اصلا زمستون نیست لعنتی، بهاره. الان که اینو می‌گم باید آب بشه بره تو زمین، به چه درد می‌خوره آخه؟ کل سال رو منتظر باشی زمستون بیاد، بعد هر روز از خواب پاشی ببینی همچنان همونیه که قبلا بود. یعنی تو تقویما -که به درد عمشون می‌خوره- بگن زمستونه، یا شکل اون چیزایی که وسط فوتبالا تو شبکه سه، پایین تلویزیون می‌نویسن، دونه‌ی برف و این چیزا باشه که آره، ملت! آگاه باشید الان زمستونه. فکر می‌کنن ما خریم یا تا به حال زمستون ندیدیم. اصلا من خودم تو یه شب سرد زمستونی به دنیا اومدم. یه شب سرد که داشته نرم نرم برف میومده و صدای زوزه‌ی یه سگ (شاید هم دوتا سگ) از دور به گوش می‌رسیده. مادربزرگم اینطور میگه، میگه مادرت دردش گرفته بود و ما مجبور شدیم شبونه باباتو بفرستیم سراغ قابله، شانس آوردی که اونشب قابله خونش بود و نرفته بود جای دیگه وگرنه از دست رفته بودی. البته مامانم طبق معمول میگه داره هذیون میگه. آخه مامانم اعتقاد دادره که مامان بزرگم آلزایمر گرفته همه چیش قاطی شده، میگه: تو (یعنی من) نه یه شب زمستونی به دنیا اومدی، نه تو خونه با قابله،‌ بلکه سر ظهر یه روز خرداد تو بیمارستان “خانواده” بدنیا اومدی. اگرچه که شناسنامه‌ام حرف مادرمو تایید می‌کنه اما من می‌دونم که اینا همشون دروغ می گن و مادربزرگم راست میگه و این حرفایی هم که مامانم میزنه از سر اختلاف تاریخی عروس و مادرشوهریه. اینا رو بیخیال، داشتم یه چیز دیگه میگفتم، آره؛ ببینید، یعنی منی که خودم تو یه شب سرد زمستونی که برف هم میومده، بدنیا اومدم،‌ نمی‌تونم تشخیص بدم که الان زمستونه یا نه؟ آخه توهین از این بیشتر؟ بعد هی میگن چرا انقدر به تلویزیون فحش می‌دم؟ خب یکی توهین کنه باید جوابشو داد دیگه.

اینی که الان هست اصلا زمستون نیست، از صدتا تابستون مسخره -که من حالم به هم می خوره ازش- هم بدتره. باور کنید اینا فقط حرف من نیست. خیلیای دیگه همه همینو می‌گن. یکیش همین گرگوار. که البته اسمش گرگوار نیست،‌ اما خودش دوست داره اینجوری صداش کنن، از بس عاشق گرگوار سامسای کتاب مسخه. خودش که می‌گه در اصل یه سوسکه، که روزا شبیه آدما میشه. البته از اونجایی که هیشکی اونو شبا ندیده و همیشه هم بوی فاضلاب میده، به نظر من بعید هم نیست. آدم که نباید همیشه همه چیزو باور کنه (اینو همیشه بابام میگه). حالا بقیه می‌خوان بگن دیوونه ست، بگن، من خودم عقل دارم. خلاصه گرگوار هم مثل من شاکیه، میگه این زمستون نیست، گولمون زدن که یواش یواش از تقویم حذفش کنن. اول اینجوری می‌‌کنن، بعد که همه عادت کردن یه طوری میکنن که همه یادشون می‌ره که زمستونی هم بوده قبلا. میگه اینا هرکاری بخوان می‌کنن. منم مثل گرگوار نمی‌دونم “اینا” کیه‌ان؟ ‌اما خب مطمئنم که راست می‌گه. اون همیشه راست میگه، چون خیلی کتاب خونده (من فقط یک کتاب خوندم، اونم همون مسخ که گروگار ازم خواسته بود بخونمش) تازه اگه فرض کنیم که خودش راست میگه و در اصل یه سوسکه، پس جای هیچ شکی تو حرفاش باقی نمی‌مونه، چون تا به حال کسی ندیده یه سوسک دروغ بگه.

گرگوار از من خیلی بیشتر شاکیه، آخه می‌دونید، کار گرگوار اینه که برف پارو بکنه. یعنی زمستونا میره پشت بوم مردمو پارو میکنه و پول می‌گیره. من که بهش می‌گم اینکار از کار زنهای خراب هم بدتره، چون به نظر من پارو کردن برف کمی از کاری که “اینا”‌می‌کنن نداره. اصلا مثل این می‌مونه که آدم بره جاکشی دختری رو بکنه که دوستش داره. اما گرگوار قبول نداره حرف منو، میگه تو نمی‌فهمی این چیزا رو. ما فقط توی همین یه مورد اختلاف نظر داریم. گرگوار می‌گه “اینا” می‌خوان زمستونو از بین ببرن، میگه اینا با هرچی مشکل داشته باشن از بین میبرنش. صبح‌ها که دیگه سوسک نیست پا می‌شه راه میافته تو کوچه‌ها داد می‌زنه : “برف پارو می‌کنیم”. مردم اول بهش می‌خندیدن، اما یواش یواش دیگه حتی نگاش هم نمی‌کردند. اما اون همچنان هر روز میره تو کوچه ها داد می زنه. میگه نباید بزاریم اینا به هدفشون برسن. خودش به این کارش می‌گه “نافرمانی مدنی”. من که نمی دونم چیه، فکر می‌کنم بین این  “نافرمانی مدنی”‌و “مدینه‌ی فاضله” که گرگوار هی تکرارش می‌کنه یه ارتباطی هست.

اون مطمئنه که همین روزا برف می‌آد، یعنی تا دیروز مطمئن بود، اما امروز که اومد پیشم و من دیدم پاروش همراهش نیست فهمیدم دیگه نا امید شده. می‌گفت وقتی داشته تو کوچه‌ها داد می‌زده دیده که … نگفت چی دیده، اما وقتی اونی که من نمی‌دونم چیه رو دیده، تصمیمشو گرفته، رفته پاروشو به یه نمکی فروخته جاش یه حشره‌کش خریده. می‌گفت دیگه نتونسته اون توهین رو تحمل کنه. همونی که تو یکی از کوچه‌ها دیده بوده و من نمی‌دونم چیه. وقتی داشت می‌رفت و سر حشره‌کش از جیب کاپشنش بیرون زده بود، خیلی دلم گرفت. نمی‌دونم چرا.