بایگانیِ فوریه, 2009

بغض

فوریه 11, 2009

خبر آمدن خاتمی را که دیدم، بغضم گرفت. انگار مردی را می‌دیدم که با پای خود به سمت راه بی‌بازگشتی می‌رود، فردی که آگاهانه به پرتگاه نزدیک می‌شود و من او را دوست دارم و نمی‌توانم جلویش را بگیرم. بغضم گرفت، حتی نزدیک بود جلوی بقیه بزنم زیر گریه و های های گریه کنم. نمی‌دانم چرا، اما دلم گرفت، یاد روزی افتادم که برای دفعه‌ی دومِ خاتمی که اولین رای من بود، تو صف رای‌گیری در حسینیه‌ی ارشاد ایستاده بودم. نمی‌دانم شاید از بچگی بود، از صاف و سالم بودن خودم در آن موقع بود که همه را خوشحال می‌دیدم یا چی. یک چیزی تو چشم هم‌سن و سال‌هام می‌دیدم – شاید امید- که همراه من داخل صف منتظر بودند خاتمی دوباره رییس جمهور بشود. اما حالا خاتمی دوباره آمده که درست کند این ویرانه‌ای که هر روز خراب‌تر می‌شود و با سرخاب و سفید‌آب ظاهرش را خوشگل نشان می دهند، غافل از اینکه ما زیر این آوار در حال کشیدن نفس های آخریم. حتما نباید باتوم به سرت خورده باشد یا با گیست روی زمین کشیده‌ باشندت تا اسمش را خفقان بگذاریم (که زده‌اند و کشیده‌اند)، باید اینجا بود و نفس کشید تا بفهمی نفس‌های آخر یعنی چه؟ باید بود و حس کرد، باید حل شد و رنج کشید. احمقانه نگریستن و خود را بیرون از گود انداختن می‌شود همین دیروز (۲۲ بهمن) که خیلی دلم می‌خواست می‌رفتم و عاجزانه از یکی از این آدمها می‌پرسیدم که چرا آمده، که حقیقتا ایراد از کجاست؟ از من یا این آدمها که برای تجدید میثاق آمده‌اند. تجدید میثاق برای اینکه پوتین‌هایشان را بیشتر روی گلوی من فشار دهند؟! برای چه؟ بگذریم، از خاتمی می‌گفتم. گویا دیروز عده‌ای با چوب و چماق قصد حمله به خاتمی داشته‌اند، او را ضد ولایت فقیه خوانده‌اند و به او حمله کرده‌اند. می‌بینید، باز انگار بوی چماق می‌آید، صدای گروه فشار، آدمهایی با شلور سیاه و پیراهن سیاه که روی شلوار انداخته‌اند، چهره هایی کریه با ریش و تسبیح در یک دست و چماق در دست دیگر. تصور من از گروه فشار اینطور است. چند شب پیش بعد از مدتها دوباره فیلم “اعتراض ” را می‌دیدم. فیلم سال ۷۸ ساخته شده و در آن به همه، حتی به خاتمی هم کنایه می‌زند. هر چه دلشان می خواهد به مهاجرانی می‌گوید، فیلم خوبیست، حداقل برای تجربه‌ی دوباره‌ی فضای آن سالها بد نیست که بعید می‌دانم باز تکرار شود. خاتمی شاید همان خاتمی دوم خرداد باشد، شاید هم با تجربه‌تر و کارآمدتر، اما ما دیگر آن نوجوانان و جوانان شوخ و شنگ آن سالها نیستیم، لباسهایمان را بالا بزنیم، می‌بینید که تنمان سراسر زخم است، اگر سیاه‌نمایی نباید بکنیم،‌ حداقل می‌شود که واقعیت را گفت، نه؟ حقیقت محض است. اصلا احتیاج به گفتن نیست، من و همه‌ی هم‌نسل هایم تابلوی این روزگاریم. کافیست نگاه کنید، کمی سرتان را بچرخانید و این پایین را نگاه کنید تا ببینید واقعیت تا چه اندازه سیاه است، گیریم زبان من تلخ باشد، وقتی همه‌ شده‌ایم مانند شربت اکسپکتورانت، چه انتظاری جز تلخی؟!