طبق معمول داشتم در این سایتها و مجلههای خبری گشت و گذار میکردم و از این شرایط باقلوای مملکت که هیچ غم و دردی نیست و همه در حال خوشی هستند و نشاط همینجور کیلو کیلو تزریق میشود و هی مسئولین درخواست سرنگ میکنن تا این همه نشاطی که رو دستشان باد کرده را به جاهایی از ما وارد کنند، لذت میبردم. هی میدیدم که مردم هیچ مشکلی ندارند و آمریکا هم بعد از این بحران اقتصادی آخرین قوای خود را از دست داده و شرکتها و بانکهایش دارند یکی یکی ورشکسته میشوند و مردمش از فرط بدبختی پهلو به پهلوی اهالی گینهی نو و زیمبابوه میزنند و به نظر میرسد از خبرها که تا چند ماه دیگه هجوم مهاجرین آمریکایی را در پشت مرزها نظارهگر باشیم. سرتان را درد نیاورم، خلاصه طبق آمار و اخبار، ملالی نبود جز یک سری موارد جزیی که خب مسئولین را کمی نگران کرده بود. جایی خواندم مهندس علی آبادی نگران آخرت ورزشکاران و قهرمانان شده و از فدراسیونها خواسته در راستای نواوری فرهنگی، هرکدام حداقل سی نفر از ورزشکاران و قهرمانان و کارکنان خود را به نماز جمعه بفرستد که این اشخاص هم بتوانند از برکات نماز جمعه، چندی برای خود اندوخته کنند. تصمیم داشتم کمی در این رابطه طبع نظر بفرمایم (چه کارا!!) که برخوردم به خبر جالب دیگری: طرح ساختن “مدارس مسجد محور”. گوبا بعد از ساعتها و ماهها و چه بسا سالها کار کارشناسی سنگین به این نتیجه رسیدند که شیوهی جدید تدریس و مدرسههای مدرن پاسخگوی نیاز کودکان و نوجوانان باهوش ایرانی نیست و باید از سیستم پیشرفتهی مکتب و ملا و فلک استفاده کرد. چرا که همین سیستم بوده که افرادی چون ابوعلی سینا و جابربن حیان و امثال اینها را تحویل اسلام داده. و از آنجایی که ورودی حوزههای علمیه در حال افزایش است و احتیاج به اشتغالزایی است، تصمیم بر آن شده که از معلمان گرامی خواسته شود به همان شغل مسافرکشی خود سفت و محکم بچسبند و سختی ِشغل تدریس و سوختن و نورافشانی کردن را به افراد دیگری بسپارند که مواد سوختنی بیشتری در چنته دارند! در همین احوالات معلم و مکتب و فلک و اینها بودیم که ناگهان جملهای مرا میخکوب خود کرد: “اوباما عددی نیست”!! به نظرتان این جمله از چه کسی میتواند باشد؟ مک کین؟ بچه محل سابق باراک در محلهی درخونگاه شیکاگو؟ شیخ کروبی؟ نه، اشتباه نکنید این جمله از بیانات همیشه تکاندهندهی وزیر دادگستری کشور عزیزمان است. نشناختید؟! بابا رییس ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا. باز هم نشناختید؟ همسر نویسندهی معلومالحال کتاب “احمدی نژاد، معجزهی هزارهی سوم”. ای بابا، انقدر که خنگ نبودید. غلامحسینِ الهاماینا رو میگویم دیگر. چنان این جمله غیرقابل توضیح بود که من بیخیالش شدم و دنبال یک موضوع سبکتر و در سطح شعور خودم میگشتم که رسیدم به گل سر سبد خبرها: “جشنوارهی شعر کفش خبرنگار“!! در راستای جاودانه کردن این حرکت حماسی این جشنواره برگزار میگردد و از علاقمندان خواسته شده که آثار خود را پرتاب… نه… بفرستند به نشانی ذکر شده. خلاصه ما هم دیدم که هم علاقمندیم هم خواستار جاودانه شدن هرگونه حرکت حماسی-کفشی، پس پیش خودمان (من و کافکا و میرزا) گفتیم که چرا ما نرویم تو کار جاودانه کردن؟ پس بر آن شدیم (کدام؟) که سهمی در این جنبش عظیم و موج کفشی که در سرتاسر دنیا به راه افتاده داشته باشیم. حاصل کار اینگونه شد:
ناگهان کفش تو انداختهای، یعنی چه؟ توچرا کفش کج انداختهای، یعنی چه؟ کفش در دستِ تو و بوش در آن سوی اتاق قدر این بخت تو نشناختهای، یعنی چه؟ بار اول به خطا رفت، چرا بار دگر به حسابش تو نپرداختهای، یعنی چه؟ هر کس از بهر خودش میکشدت سمت دگر به! چه آش خفنی ساختهای، یعنی چه؟ منتظر! جشن بپا ساختهایم، لیک ببین نهضت کفش در انداختهای، یعنی چه؟بایگانیِ دسامبر, 2008
یعنی چه؟!
دسامبر 24, 2008من و حافظ
دسامبر 21, 2008ببین حافظ! می دونم تو هم اهل حالی. اگه نخوایم خیلی ماورایی فکر کنیم، تک تک حرفهات دم از عشق و حال میزنه. چندبار به خود من گفتی که بابا بچسب به همین چیزایی که من میگم، نه خداییش چندبار؟ مگه همین تو نبودی که هی میگفتی: “عشقبازی و جوانی و شراب لعلفام / مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام”. هی میومدی میزدی رو شونهم که بابا، میرزا انقدر نشین به این احمدینژاد بد و بیراه بگو، انقدر اخبارهای چرند تلویزیون رو نگاه نکن. مگه نمیگفتی: “چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری / بمذهب همه کفر طریقتست امساک” ؟ وقتی خیلی داغون بودی، میومدی پیشم سیگار با سیگار روشن میکردی و میگفتی اون لعنتی رو بردار بیار که : “اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد / نهیب حادثه بنیاد ما زجا ببرد”. حالا بازیت گرفته با ما؟ شب یلدا، اونم چه شبی؟ یلدا! از کجا فهمیدی من تنهام تو خونه؟ انگار بو میکشیا. هرجا “شیرازی بازیه” خوب خبرش میرسه بهت. ما هم که نرو نیستیم با این چیزا. مگه من گفتم که نه، تکخوری و اینا؟ با تو که این حرفا رو ندارم. اما آخه نامرد قرار نبود شب یلدایی اینجوری بیای منو ذوق زده کنی؟ این یکی رو دیگه از کجات درآوردی که من ندیده بودم:
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق / گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچست / هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم / که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
پینوشت: جا داره اینجا از دوستانی که دیشب منو ساختن و خودشون میدونن، تشکر لازم را مبذول بدارم.
ایران، سی و هفت سال پیش
دسامبر 17, 2008اخیرا فیلمی دیدم که کلود للوش (Claude Lelouch)، کارگردان فرانسوی در مورد ایران ساخته. فیلم سال 1971 یعنی سی و هفت سال پیش ساخته شده و گویا فقط یک بار آن موقع از تلویزیون فرانسه پخش شده. فیلم مستند و مدت زمانش هجده دقیقه است. فیلم با نمایی از دماوند که از میان ابرها بیرون میآید شروع میشود. کویر و مناظر طبیعی ایران را نشان میدهد و سپس به داخل شهر تهران میآید. تهران دههی پنجاه. پلیسی که یک تابلوی راهنمایی را که احتمالا کنده شده در دست دارد. یک نوع نگاه طنزآلود در سرتاسر فیلم به چشم میخورد. نماهای فیلم پر از نمایش تناقضهای موجود در ایران است. بازی با صداها و تصاویر مختلف استادانه صورت گرفته. وقتی یک دختر جنوبی را پشت پوشهای که به صورت دارد نشان می دهد و سپس بلافاصله دختر و پسرهای دانشجو را نشان میدهد که با دامن کوتاه و پسران با کت و شلوارهای احیانا مد آن موقع در حال خندیدن و صحبت کردن هستند. از اینجور مقایسهها زیاد در فیلم نشان میدهد. تا آنجایی که توانسته کلیت ایران را در آن برههی خاص به تصویر کشیده.
اما بعد از حتی یک بار دیدن این فیلم (که البته ارزش بارها دیدن را دارد) احساس غریبی به مایی که در حال حاضر داریم در همان کشور یعنی ایران زندگی میکنیم دست میدهد. در فیلم همه جور آدمی دیده میشود. روستایی، مدرن شهری، یا حتی خانوادهی فقیر شهری که پشت یک ماشین سه چرخ تا جایی که شده آدم چپیده، یا رقص مردان ترکمن در حالیکه دخترها در حال زنبورک زدن هستند، یا رقص دختران قشقایی (شاید هم شمالی!) و خیلی موارد مشابه، اما چیزی که در همهی این نماها لمس میشود یک نوع جریان مداوم زندگی، یک جور روح حیات است. حتی در نگاه آن کودکی که به دوربین خیره شده “زندگی” دیده میشود. انگار با همهی بدی و خوبی و کم و کاستیها، همه چیز سر جای خود قرار گرفته. حتی شاه که سوار بر اسب به سمت ما میآید سر جای خودش هست. خیلی دوست داشتم همین کارگردان (که نمی دانم زنده است یا نه) با همان دیدی که این فیلم را ساخته، امروز به ایران میآمد و فیلم مشابهی میساخت، تا میدیدیم هنوز مردان ترکمن میرقصن یا هنوز دخترانشان میدانند اصلا زنبورک چیست، هنوز دختر و پسرهای دانشجو انقدر شاد و آزادند، هنوز پسر بچههای ایران آنگونه بیپروا به رودخانه شیرجه میزنند، اصلا کودکی پشت یک وانتِ سه چرخ آنطور نگاه میکند، با دختران ایران یا فقط شنیدن پژواک صدایشان در مسجد،شاد هستند، یا اصلا هنوز چیزی به اسم زندگی در ایران جریان دارد یا نه؟ ای کاش چنین فیلمی ساخته میشد.
همهی آنچه که دارم
دسامبر 16, 2008گاهی همهی آن چیزی که دارید به یکباره از دست میرود. حالا گیریم این “همهی آن چیزی که داریم” همچین دندانگیر هم نباشد. اما وقتی همهچیز از دست می رود دیگر کم و زیادش چندان فرقی نمیکند. از دست رفته و تو ماندی و یک “هیچ” که روبرویت نشسته و تکان نمیخورد. حالا گیریم این “هیچ نداشتن” نتیجهی “هیچ نخواستن” باشد. بگذارید جور دیگری بگویم: تو همهی داشتههایت را که از دست دادی، سببش کس دیگری بوده، دست تقدیر بوده، یا اینکه خودت بودی. هرچه باشد تفاوتی ندارد در اصل ماجرا. تو ماندهای و هیچ و خودت و تو و خودت. اما آنقدر هم قضیه ناامیدکننده نیست، تو هرچه هم بگویی که هیچ نداری یا فقط “هیچ” داری، بازهم یک چیزی هست که تو داری و هیچکس، حتی خودت هم نمیتوانی آن را از خودت بگیری. هرچند میدانم این جمله را بارها شنیدهاید، اما مصداق دارد و حقیقت محض است ؛ کافکا میگوید: “نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است”. پس مینویسم و تنها “داشته”ام را محکم نگه می دارم که بندی باشد برای من تا وصلم کند به یک جایی که هرچه که هست، حداقل صف مردگان نیست.